نمان

آبان ۱۹م, ۱۳۸۶

تنها برای نفس کشیدن گاهی باید به خاطر بیاورم ، گاهی باید از من فاصله بگیری

گاهی بی ایمانم ، نمی دانم ، این چگونه احتیاجی است که باید بگذارم تو بروی؟

گاهی هم حس می کنم اگر به تو اعتماد می کردم بهتر بود

گاهی حس می کنم که باید در خود فریاد برآورم ، گاهی بی ایمانم ، نمی دانم

این چگونه احتیاجی است که باید بگذارم تو بروی؟

نمان ، خاطرات ما را به دست فراموشی بسپار ، اما و اگرها را فراموش کن

فقط مرا به من باز گردان

نمان

پانوشت۱: گفته بودم که مدتی نمی‌نویسم ولی احساس میکنم اگه ننویسم خفه میشم،احساس میکنم میتونم اینجوری کمی غم از دست دادن علیرضا رو فراموش کنم.

پانوشت۲: امروز صبح آرزو رو دیدم،دوست علیرضا بود،خیلی دلم واسش سوخت بیچاره اینقدر گریه کرده بود که چشماش باز نمیشد خیلی دلم واسش سوخت.

پانوشت۳: از تمامی دوستانی که با محبتاشون من رو و روح علیرضا رو شاد کردند ممنونم.

یک نظر

  1. maryamss میگه:

    دختر بیچاره :(

نظر بدهید