پارادوکس مسخره
اسفند ۴م, ۱۳۸۶یکسری از آدما هستن که وقتی باهاشون همصحبت میشی یه حس خوب تو وجودت بوجود میاد، اصلا هم فرقی نمیکنه که درباره خودتون صحبت کنید یا درباره برنامههای تلویزیون. و باز هم الا فرقی نمیکنه اون طرف مرد باشه یا زن، اصلا وجودشون هم برات یک گرمای خاصی به ارمغان میاره که به هیچ وجه قابل توصیف نیست.( اما برعکس این عزیزان عدهای هم هستن که وقتی کنارت میشینن میخوای با تمام وجود خرخرهشون رو بجوی! تماما انرژی منفیان و اصلا نمیشه تحملشون کرد. البته این یه چیز نسبیه؛ ممکنه کسی برای شما وجودش لذتبخش باشه و همون شخص برای من زجرآور! )
جدیدا با یکی از این عزیزان آشنا شدم، البته قبلا هم میشناختمش ولی جدیدا این حس برام بوجود اومده، لذتی داره صحبت کردن باهاش برام. بدیش اینه که یکی از نزدیکان این عزیز بشدت غیرقابل تحمله، یه پارادوکس مسخره وجود داره این بین. بدبختی جوریه که وقتی بخوای ایشون رو ببینی باید اون یارو رو هم تحمل کنی، و اینجاست که آدم از زندگی خودش بدش میاد.
پ.ن۱: کلمه پارادوکس رو بجا به کار بردم یا اصلا ربطی نداشت این وسط !
پ.ن۲: میگم یه بار خواستیم احساسی بنویسیمها !