طلسم هفدهمین نسخه

اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۷

روزی روزگاری مرد ساده‌ای بود که در مزرعه‌ای کوچکی که داشت کار میکرد و به رزقی که در می‌آورد راضی بود. صبح خروس خون از خواب پا میشد و تا خود غروب یه ریز کار  میکرد. روزگار گذشت و این بابا تصمیم گرفت تا کمی زندگی‌ش رو متحول کنه، این بود که تصمیم گرفت تا دوتا گاوی که داشت به همراه زمینش بفروشه و یه مزرعه بزرگ‌تر بخره تا یه کم وضع زندگی‌ش بهتر بشه. زمین و گاواش و چندتا خرت و پرت دیگه‌ای که داشت رو فروخت و یه زمین بزرگ‌تر خرید.

زندگی‌ش کمی بهتر شده بود، تا اینکه یه روز یه سرمایه‌داری که به نظر آدم خوبی هم میومد اومد و پیشنهاد کار توی زمین و باغ‌ش رو بهش داد، فرصت خوبی بود برای پیشرفت؛ همون اول و بدون فکر قبول کرد. دیگه زیاد به زمین خودش اهمیت نمی‌داد و تمام تمرکزش رو گذاشته بود روی باغ اون آقای سرمایه‌دار. طوری شده بود که دیگه توی زمین خودش نیازهای روزانه‌ش رو میکاشت. مدتی گذشت، تا اینکه آقای سرمایه‌دار بهش پیشنهاد ول کردن زمین‌ش رو داد و بهش گفت بیا توی این زمین کوچیک من واسه خودت کار کن و توی خونه‌ای که توش هست هم زندگی کن. مرد باز هم بدون فکر قبول کرد و زمین خودش رو ول کرد و به منزل نونوار جدیدش اومد، خیلی خوشحال بود و زندگی وفق مرادش بود و داشت کارش رو هم توی باغ آقای سرمایه‌دار میکرد.

گذشت و گذشت، تا اینکه مرد قصه‌ی ما چند روزی به دلیلی به جایی رفت، اما همیشه سعی‌ش رو هم میکرد که چند روزی برگرده و به باغ آقای سرمایه‌دار هم برسه تا کارا نخوابه. بالاخره مشکل‌ش مرد حل شد و شبونه راه افتاد به سمت خونش و صبح به در خونش رسید. کلید رو انداخت تا درو باز کنه که دید در باز نمیشه! هر کاری کرد نشد که نشد. بالاخره تصمیم گرفت به در خونه آقای سرمایه‌دار بره، رفت و مشکل رو واسش توضیح داد. آقای سرمایه‌دار گفت که از ماجرا خبر داره، مرد با تعجب پرسید که چرا درست‌ش نکرده، آقای سرمایه‌دار گفت که «من میدونم خراب شده، ولی حالش رو نداشتم درست‌ش کنم!»

مرد با تعجب از چرایی این کار پرسید، جوابی رو شنید که انتظارش رو نداشت: «تو جدیدا زیاد کار نمیکنی، همش داری بازگوشی میکنی تو زمین خودت، اونجا هر کاری که بخوای میکنی، ولی اینجا جدیدا کمتر بیل میزنی و درختا رو هرس میکنی!»

مرد نمیدونست چی بگه، اینقدر تعجب کرده بود که حتی مغزش هم قفل کرده بود؛ آخه اون هیچ کم‌کاری نکرده بود، تازه از کارای مهم‌ش میزد و میومد توی باغ کار میکرد که کارای باغ نخوابه، ولی اون دیگه نمیرسید که کارای اضافی که بهش محول شده بود رو انجام بده! اما دیگه ظاهرا چاره‌ای نبود و مرد باید خونه رو ترک میکرد، یعنی خودش دیگه از اون باغ و چیزهایی که مربوط به اون میشد بدش اومده بود، این بود که اونجا رو ترک کرد.

حالا دیگه اون تقریبا آواره بود، زمین‌ش رو که ول کرده بود و اومده بودن و تصاحب‌ش کرده بودن، دیگه جایی رو هم نداشت که بره، اما همه مثل آقای سرمایه‌دار نبودن، کمک‌ش کردن و تونست بالاخره زمین قبلیش رو پس بگیره. خاطره‌ی بدی بود براش اما یه چیزی رو یاد گرفت: «به هرکسی نباید اعتماد کرد…..»

۲ نظر

  1. کامیار میگه:

    خیلی دوست داشتم این داستان تخیلی باشه ولی مث اینکه واقعیت داره :(
    متاسفم برای اتفاقاتی که افتاد و دوستی که باعث آن شد.

  2. علی میگه:

    ماجرای تلخی بود.
    ولی خوشحال باش که فهمیدی به هر کسی نمیشه اعتماد کرد.

نظر بدهید