■ برای خرید چیپس وارد مارکت میشم٬ دختری در حال پرداخت پول آدامسیست که در در دست داره. بعد از حساب کردن٬ به سمت من حرکت میکنه؛ بیاختیار نگاهمون به هم گره میخوره٬ دست خودم نیست جذابیت خاصی داره نگاهش٬ تعجبم از اینه که چرا اون ولکن نیست! اصلا اون چندثانیه دنیا رو حس نمیکردم٬ حس از خود بیخود شدن!
ناگهان به صدایی نگاهمون شکست؛ پسر گفت: «نازنین بیا دیگه دیر شد!»
پ.ن: من هم پول چیپسهارو حساب میکنم!
میتونم حس کنم اون لحظه چه حالی داشتی… سالها پیش یک بار اینشکلی شدم و بعد…! بگذریم! من مشتری تقریبا جدیدتم، توی لینکین پارکی بودن مشترکیم حداقل (:
موفق باشی
توسط آقای پرش پشتک در اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷