من ترسیده بودم!
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷■■ امروز افطار خونه علیرضا پسرخالم دعوت بودیم٬ وقتی که رفتیم اونجا تقریبا همه خالهخانباجیها جمع بودن. حدود نیم ساعت بعد از رسیدن ما٬ بهنام(اون یکی پسرخالهم) زنگ زد گفت حاضر شو میام دنبال بریم جایی. بعد از حدود یه ربع اومد و با هم رفتیم به خونهش(تقریبا شیشماهه که مستقل زندگی میکنه). از همون بدو ورود حس کردم کس دیگهای هم غیر از ما دوتا اونجا هست. حدسم هم درست بود؛ چون بعد از چند لحظه با دختری حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله که لباس تقریبا بازی هم به تن داشت مواجه شدم! به محض دیدن اون دختر دوزاریم افتاد که چهخبره!! سلامی به من کرد و رفت و روی مبل نشست و من همینجوری ایستاده بودم کنار در آشپزخونه. واقعا ترسیده بودم! اولین باری بود که در این موقعیت قرار میگرفتم و قلبم به شدت میزد٬ توی اون لحظه از بهنام متنفر شده بودم. میدونستم و میدونم که اینکاره نیستم پس در رو باز کردم و بدون خداحافظی از خونه بهنام خارج شدم و به خونه علیرضا اینا برگشتم!
۲۹ شهریور, ۱۳۸۷ در ۵:۱۹ ق.ظ
دمت گرم
خیلی خود داری!!
به بهنام سلام منو برسون بگو در خدمتیم آقا!!:)(شوخی!!)
۲۹ شهریور, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۹ ق.ظ
خاک تو سرت آدم پسر پسرخاله به این خوبی داشته بهشه اونوقت قدرش رو ندونه واقعن که نا سلامتی فامیل هستید باید رفت و آمد کنید . حالا ایشالله اودم اونجا با هم یک سر میریم خونه بهنام اینا رفاقت ها میکنیم :)
۲۹ شهریور, ۱۳۸۷ در ۴:۴۷ ب.ظ
خوب، میتونم بگم تقریبا کار درستی کردی. فقط کاش یک دفعه نمیرفتی.
۲۹ شهریور, ۱۳۸۷ در ۹:۴۴ ب.ظ
به تو میگم یه پسر سر به راه و مودب . ازونا که مامان میشه فداش :) .
* راستی از کجا معلوم که قسمت پایانی داستان رو معکوس ننوشته باشی ؟
۳۰ شهریور, ۱۳۸۷ در ۴:۵۳ ب.ظ
احسنت
کارت خیلی درسته
حتما مثل شیخ رجب علی خیاط یک هدیه خوب از خدا به خاطر این کار می گیری
۳۱ شهریور, ۱۳۸۷ در ۱:۴۹ ق.ظ
افسوس نمیخوری؟ :D
۳۱ شهریور, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۴ ق.ظ
همه ی ماجرا به کنار ..پسر خالت چه بامرامه که همه چی رو با بقیه شیر می کنه :)))) اسمایلی گودر :)))))))
۲ مهر, ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۸ ق.ظ
لایک برای کامنت ویدا =))))))))))))