رساله اتوبوسیه - مرتیکه خر نفهم
آبان ۱۳م, ۱۳۸۷هوا دیگه کمکم سر شده و بارون هم که داره میاد خداروشکر. اینجور موقعها همیشه خیابونا شلوغ میشه وب دتر اون داخل خود اتوبوسه. من چون محل کارم یوسفآباده هر روز صبح با اتوبوسهای ولیعصر میام تا جلوی پارک لاله و از اونجا با اتوبوسای یوسفآباد میرم تا محلکار. یکی از خستهکنندهترین جاهای مسیر اکباتان تا پارک لاله٬ میدون توحیده. اونجا هم که همیشه خدا ترافیکه و معمولا سهچهاربار چراغ سبز میشه و تو هنوز پشت چراغ موندی. اونجا هم از سیصد چارصد متر قبل از میدون ایسگاه نداره تا جلوی در شمالی بیمارستان امام. امروز اتوبوس که رسید پشت چراغ یه خانمی گفت که آقا در عقبو بزن من پیاده شم. راننده اول توجهی نکرد و وقتی زن دوباره حرفشو تکرار کرد با صدای تقریبا بلندی که عصبانیت کوچیکی هم توش بود گفت: خواهرم اینجا ایسگاه نداریم صب کنید تا ایسگاه. اما زن ول کن نبود و مث نوار حرفشو تکرار میکرد٬ راننده ولی دیگه توجهی به حرفاش نمی کرد و اون هم مدام حرفشو تکرار میکرد. بالاخره چراغ سبز شد و تونستیم از میدون رد شیم و وارد چمران شیم. چمران رو کمی بالا رفتیم و اتوبس به سمت بیمارستان امام پیچید و توی ایسگاه نگه داشت. زن بدون اینکه حرفی بزنه پیاده شد و اومد جلو و خطاب به راننده گفت: «مرتیکه خر نفهم٬ حالیت نیس باید در رو بزنی که من پیاده شم.» اینطور حرف زدنش دیگه خون راننده رو جوش آورد و شروع کرد داد و بیداد که «تو اگه فرهنگ داشته باشی میفهمی که باید تو ایسگاه پیاده شی.» اما زن ول کن نبود: «برو گمشو جا/کش!!!»؛ زنه یه چیزیش میشد فک کنم٬ همه مات مونده بودن از حرف ِ زن. راننده با شنیدن این حرف به قصد زدن زن از جاش بلند شد که یکی از مسافرای جلویی جلوشو گرفت و خطاب به زن گفت: «خانم خجالت بکش٬ برو دنبال کارت….» واقعا این حرکت زن چه معنیی میتونست داشته باشه هنوز نفهمیدم٬ یا اینکه یه خورده شیرین میزد که بعید میدونم یا اینکه اینقد مورد(!!) داشت که به خودش اجازه داد همچین حرفی بزنه. با اینکه از رانندههای اتوبوس دل خوشی ندارم٬ اما توی این مورد حق با راننده بود…
۱۳ آبان, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۷ ب.ظ
اااهه!!!!!!! چقدر مسیر اتوبوسای اکباتان ولیعصر عوض شده!!! قبلاًها که ما اتوبوس سوار بودیم مسیر این نبود که! از بعد از بی آر تی اینطوری شده؟
این درگیریهای اتوبوسی اعصاب منو میریخت به هم! بعضیا کلاً مریضن. یا از بالا به مردم نگاه میکنن و فکر میکنن بقیه زیردستشونن و هر چی دلشون بخواد میتونن بگن بهشون!
۱۴ آبان, ۱۳۸۷ در ۲:۴۴ ب.ظ
من چون تو اتوبوس یه هدفون تو گوشامه ، کلن هیچی نمی فهمم!!
۱۵ آبان, ۱۳۸۷ در ۴:۵۴ ب.ظ
دچار بیماری بود که اسمشو نمی دونم ولی می دونم همه گیر شده
.
.
()
۱۵ آبان, ۱۳۸۷ در ۷:۰۷ ب.ظ
مهران عزیز بعضی از پست هات به قدر اجتماعی هست که فکر میکنم یک آدمی هست از وسط تهران. همان آدمی که هر از گاهی به متن تنه میزند در پیاده رو وقتی عجله دارد.
همان آدمی که هر از گاهی باهاش چشم تو چشم میشم. همان آدمی که روزمره است
خیلی اجتماعی بود. :)