مامان‌بزرگ

وصیت کرده بود که هیشکی سیاه نپوشه، مراسم‌ش رو هم تو باغ خانوادگی‌مون تو لواسون و با حضور آشنایان و اقوام نزدیک بگیرن؛ از همه هم قول گرفته بود که چند روز بعده فوت‌ش باغ رو بفروشن و پول‌ش رو به شیرخوارگاه آمنه بدن. هنوز یه مقدار شوکه‌ام. جمعه شب همه‌چی خوب بود، صب‌ش هم که زنگ زده بودم به‌ش، حال‌ش خوب بود و مث همیشه هم شاد و شنگول بود. اما وقتی اون موقع شب بهنام زنگ زد خونه‌مون مطمئن بودم یه خبری شده، مامان گوشی‌و برداشت؛ بهنام گفته بود که گوشی رو بده به بابا، بابا خیلی آروم خبرو شنید و خیلی آروم هم به مامان گفت، کنترل کردن مامان سخت بود، به بهنام زنگ زدم، خبر این بود:«مامان بزرگ نیم‌ساعت پیش سکته مغزی کرد؛ مُرد…»