آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

مردم قشنگ!

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

تا حالا هیچ توجه کردین که مردم این شهر(تهران) چقدر در همه چیز تخصص دارن! از تعمیرات ماشین گرفته تا درمان سنگ کلیه و فشار خون بالا !

فقط شما کافیه توی اتوبوس یا مترو یا تاکسی و… سر صحبت رو با بغل دستیتون باز کنین(البته بغل دستیتون باید هم  جنستون باشه وگرنه) خوب حالا دو حالت پیش میاد : حالت اولش اینه که طرف اینقدر خسته و بی حوصله هست که اصلا جوابتون رو نمیده و شما ضایع میشید!

اما حالت دومش جالبه و اون اینه که طرف جوابتون رو میده و شروع میکنه با شما صحبت کردن.اول از کارو شغلتون میپرسه ٫ بعد از کار خودش میگه(شانس بیارین طرف خالی بند از آب در نیاد!)
حالا نوبت اجرای نقشه‌س: مثلا بگید چند وقته که پهلوتون درد میکنه و به چند تا دکتر هم مراجعه کردین اما هنوز دردتون خوب نشده. خوب دیگه کار شما تموم شد حالا باید منتظر نسخه‌هایی باشین که براتون پیچیده میشه
«هندونه رو بپز آبش رو صاف کن و هر روز دو لیوان بخور ٫ ماالشعیر بخور خوبه یک هفته ای سنگ کلیه رو میندازه اگرم تونستی الکل دارشو بخور!»

اما تازه این شروع ماجراست. بعد از کل این توصیه‌ها و نسخه‌ها حالا دادن شماره تلفن های دکترا شروع میشه:
«این دکتره خیلی خوبه ۶ ماه ایرانه ۷ماه هلند! اصلا یه دفعه بری پیشش حالت خوبه خوب میشه، این دکتره فقط عمل میکنه اصلا دارو نمیده کارش عالیه!»

تا اینجا همه صحبتها علمی بود، خدا به خیر بیاره موقعی که پای رمال و فالگیر بیاد وسط:
«این آدرسه یه رماله خیلی کارش خوبه با ۵۰ هزار تومن یه دعا واست مینویسه تا آخر عمرت درد یادت میره، یه فالگیره هست جن ظاهر میکنه درداتو میدزدن میبرن!»

و دیگه حد آخرش اینه طرفتون خودش رمال باشه:
«ریشه جوز هندیو با بال مورچه بالدار با یکم عنبرنسارا و پیش آب بز و یکمم خاک در حموم تو آب حل کن بعد بجوشونش روزی دوبار بخور حالت خوبه خوب میشه!»

یک گام نزدیک‌تر

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

تکرار بیش از این جایز نیست هر آنچه گفته ام تکرار مکررات است
هیچکدام از این واژه ها حسی را برنمی انگیزد؛ خوشبختی را در بی خبری می بینم
کمتر شنیدن من و کمتر گفتن تو
اگرچه راهی برای خارج شدن پیدا می کنی
همچون گذشته …

هر آنچه به من می گویی
مرا گامی به پرتگاه نزدیک تر می کند
تقریباً از پا افتاده ام
اندک فضایی برای تنفس مرا کفایت می کند
چون تا لبۀ پرتگاه راهی ندارم
و تقریباً از پا افتاده ام
می دانم که پاسخ ها چندان شفاف نیستند
کاش راهی بود تا نامرئی شوم
هر چند این افکار هم حسی را برنمی انگیزد؛ خوشبختی را در بی خبری می بینم
هیچ چیز به نظر قصد رفتن ندارد
بازهم بیشتر و بیشتر

وقتی باهات حرف می زنم خفه شو، خفه شو ، خفه شو….

طلسم هفدهمین نسخه

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۷

روزی روزگاری مرد ساده‌ای بود که در مزرعه‌ای کوچکی که داشت کار میکرد و به رزقی که در می‌آورد راضی بود. صبح خروس خون از خواب پا میشد و تا خود غروب یه ریز کار  میکرد. روزگار گذشت و این بابا تصمیم گرفت تا کمی زندگی‌ش رو متحول کنه، این بود که تصمیم گرفت تا دوتا گاوی که داشت به همراه زمینش بفروشه و یه مزرعه بزرگ‌تر بخره تا یه کم وضع زندگی‌ش بهتر بشه. زمین و گاواش و چندتا خرت و پرت دیگه‌ای که داشت رو فروخت و یه زمین بزرگ‌تر خرید.

زندگی‌ش کمی بهتر شده بود، تا اینکه یه روز یه سرمایه‌داری که به نظر آدم خوبی هم میومد اومد و پیشنهاد کار توی زمین و باغ‌ش رو بهش داد، فرصت خوبی بود برای پیشرفت؛ همون اول و بدون فکر قبول کرد. دیگه زیاد به زمین خودش اهمیت نمی‌داد و تمام تمرکزش رو گذاشته بود روی باغ اون آقای سرمایه‌دار. طوری شده بود که دیگه توی زمین خودش نیازهای روزانه‌ش رو میکاشت. مدتی گذشت، تا اینکه آقای سرمایه‌دار بهش پیشنهاد ول کردن زمین‌ش رو داد و بهش گفت بیا توی این زمین کوچیک من واسه خودت کار کن و توی خونه‌ای که توش هست هم زندگی کن. مرد باز هم بدون فکر قبول کرد و زمین خودش رو ول کرد و به منزل نونوار جدیدش اومد، خیلی خوشحال بود و زندگی وفق مرادش بود و داشت کارش رو هم توی باغ آقای سرمایه‌دار میکرد.

گذشت و گذشت، تا اینکه مرد قصه‌ی ما چند روزی به دلیلی به جایی رفت، اما همیشه سعی‌ش رو هم میکرد که چند روزی برگرده و به باغ آقای سرمایه‌دار هم برسه تا کارا نخوابه. بالاخره مشکل‌ش مرد حل شد و شبونه راه افتاد به سمت خونش و صبح به در خونش رسید. کلید رو انداخت تا درو باز کنه که دید در باز نمیشه! هر کاری کرد نشد که نشد. بالاخره تصمیم گرفت به در خونه آقای سرمایه‌دار بره، رفت و مشکل رو واسش توضیح داد. آقای سرمایه‌دار گفت که از ماجرا خبر داره، مرد با تعجب پرسید که چرا درست‌ش نکرده، آقای سرمایه‌دار گفت که «من میدونم خراب شده، ولی حالش رو نداشتم درست‌ش کنم!»

مرد با تعجب از چرایی این کار پرسید، جوابی رو شنید که انتظارش رو نداشت: «تو جدیدا زیاد کار نمیکنی، همش داری بازگوشی میکنی تو زمین خودت، اونجا هر کاری که بخوای میکنی، ولی اینجا جدیدا کمتر بیل میزنی و درختا رو هرس میکنی!»

مرد نمیدونست چی بگه، اینقدر تعجب کرده بود که حتی مغزش هم قفل کرده بود؛ آخه اون هیچ کم‌کاری نکرده بود، تازه از کارای مهم‌ش میزد و میومد توی باغ کار میکرد که کارای باغ نخوابه، ولی اون دیگه نمیرسید که کارای اضافی که بهش محول شده بود رو انجام بده! اما دیگه ظاهرا چاره‌ای نبود و مرد باید خونه رو ترک میکرد، یعنی خودش دیگه از اون باغ و چیزهایی که مربوط به اون میشد بدش اومده بود، این بود که اونجا رو ترک کرد.

حالا دیگه اون تقریبا آواره بود، زمین‌ش رو که ول کرده بود و اومده بودن و تصاحب‌ش کرده بودن، دیگه جایی رو هم نداشت که بره، اما همه مثل آقای سرمایه‌دار نبودن، کمک‌ش کردن و تونست بالاخره زمین قبلیش رو پس بگیره. خاطره‌ی بدی بود براش اما یه چیزی رو یاد گرفت: «به هرکسی نباید اعتماد کرد…..»

وردپرس ۲/۵

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷

صفر. سلام!

۱/ دیشب بعد از انتشار نسخه چهارم پلاگین تقویم جلالی و همچنین بسته فارسی‌ساز جدید برای وردپرس سری ۲/۵، تصمیم گرفتم که وردپرس اینجا رو به نسخه ۲/۵ ارتقا بدم. خداروشکر با راهنمایی قبلی کامیار، همه‌چیز به خوبی پیشرفت و تقریبا بدون مشکل حادی(!) کار آپگرید انجام شد، توصیه اکید میکنم اگر میخواید وردپرس‌تون رو ارتقا بدید این راهنما رو قبل‌ش کامل بخونید، و بعدش شروع به کار کنید…!

۲/ خوب به دلیل اینکه در سال نو‌آوری و شکوفایی هستیم، برای تنوع هم که شده تم رو عوض کردم! ولی کار فارسی سازیش هم تقریبا انجام شده….مشکلی هم من تا حالا ندیدم توش ولی اگر مشکلی وجود داشت، خوشحال میشم با خبرم کنید.
نکته۱: بخش لینک‌ها رو هم از صفحه اصلی و از توی سایدبار حذف کردم، که انشاا… به زودی به این صحفه انتقالش میدم. شاید هم اون جینگولک بازی جناب جناب حکیمی رو گذاشتم تو سایدبار! D:
نکته۲: Page Navigation هم این بغل‌ه، توضیح واضحات بود دیگه! :)

حرکت منطقی

نوشته‌شده توسط مهران در فروردین ۳۱م, ۱۳۸۷

*

+ مهران بلوتوث گوشی‌تو روشن کن این فیلمَ رو برات بفرستم….
- مهیار مُشت اومدا !!