۸ مهر, ۱۳۸۷ در ۳:۳۳ ب.ظ
■■ حالا نباید که تا یهنفر دو تا :) و :* زیر فیدت تو اون خرابشده گذاشت که ورداری خواهر و مادر طرف رو پیوند بدی با شوخیای بیمزهت. یا اینکه تا یه «فلانیجان» بهت گفت بری صداش رو از تو تلفن ضبط کنی بدی بیرون جای پادکست. تازه فک نکنم این «عزیزم»ها هم واقعی باشه توی دنیای مجازی. ها؟!
پ.ن: تابلوست که این پست فکر نشده و در عصبانیت کامل نوشته شده، پس آماده هرگونه چیز هستم! توبهم هم نمیشه.
نوشتهشده در کمی درگیرانه | ۵ نظر
۷ مهر, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
■■ همه سختی و بدبختی صبحها از خواب بیدار شدن یهطرف٬ اون «کشوقوس» یه نیم ساعت بعدش یه طرف! آی حال میده نیمساعته از خواب بیدار شدی و دستوصورتت رو هم شستی یه کش و قوس همچین باحوصله و طولانی مدت بیای. من که کلی لذت میبرم از این کار. حالا این کار ممکنه در طول روز هم مثلا بعد یه مدت نشستن رو صندلی انجام بشه ولی اون اول صبحیه یه چیز دیگهست. :)
نوشتهشده در عمومی | بدون نظر
۷ مهر, ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۸ ب.ظ
نوشتهشده در تصاویر | یک نظر
۵ مهر, ۱۳۸۷ در ۶:۲۸ ب.ظ
■■
گزارشگر: سلام٬ امروز اومدین راهپیمایی که چی بگین؟!
مرد میانسال: همین دیگه٬ هیچ غلطی نمیتونن بکنی!
(بر اساس یک گزارش واقعی)
نوشتهشده در کمی درگیرانه | بدون نظر
۵ مهر, ۱۳۸۷ در ۱:۱۰ ب.ظ
■■ جمعهها از زمانی که مدرسه رفتنم شروع شد اینجوری شد برام؛ از کلاس اول دبستان. چهجوری شدنش هم که همینجوری که همه میگن؛ یه حس خاص که شاید زیاد هم جالب نباشه. حلا چهربطی به مدرسه رفتن داره؟! وقتی که جمعه میشد صبح با کلی انرژی و خوشحالی از خواب پا میشدم و میشستم پای کارتونهای جمعه صبح و کلی کیفور میشدم٬ ساعت میگذشت و بعد از ناهار یه خواب دوساعته و بعدش باز هم کمی برنامه کودک؛ اما؛ ساعت از چهار که میگذشت انگار غم دنیا ریخته باشه سرم٬ حالا فردا کی باید بره مدرسه؟! اوضاع بدتر میشد وقتی که یه تکلیفی یا مشقی هم داشتم و انجامش نداده بودم و حال انجام دادنش نبود٬ پس باید خودم رو آماده میکردم برای انجام تکالیف در حیاط مدرسه و یا سر زنگهای دیگه! آره٬ فک کنم این دلگیر بودن جمعهها از اونجا نشأت میگیره! D:
نوشتهشده در شخصی, عمومی | یک نظر