تا الان 384 نفر مشترک فید اینجا شده‌اند؛ گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد.

آرشیو برای آبان, ۱۳۸۷

کباب غاز

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷

قبل‌نوشت: مطمئنا همه کسایی که دوران دبیرستان رو گذروندن یا کمی با ادبیات ایران آشنا هستند جمال‌زاده و طبعا «کباب غاز» رو میشناسن. امروز خیلی اتفاقی یاد این داستان معرکه افتادم. متن زیر قسمتی از این داستان شیرین‌ه که از وبلاگ خوب کتاب‌لاگ کپی شده است.(متن کامل داستان)

شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: “بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون.”

مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند.

دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که اخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: “حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم.”

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و “قطعة بعد اخرى” طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و “کان لم یکن شیئن مذکورا” در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

پروژه انقلاب - Kenji

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷

اصولا ردپایی از مایک شینودا توی هر کاری باشه اون‌کار دوست‌داشتنی میشه؛ فورت‌ماینر هم یکی از اون اتفاقات دوست داشتنی بود که توسط مایک شینودا شکل گرفت و کارهای خوبی رو هم خلق کرد. گروه هیپ‌هاپی که اعضای اون خود مایک و چندتا از دوستانش هستند. آهنگ Kenji یکی از بهترین آهنگ‌های آلبوم The Rising Tiedه که در مورد مهاجرت اجداد مایک از ژاپن به ایالات متحده‌ست.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود کنید…

پ.ن: احتمالا توی دو سه روز آینده آلبوم The Rising Tied رو برای دانلود می‌ذارم. :)

روز دخ‌خر!

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷

دیروز(امروز؟) رو توی ایران روز دختر اسم‌گذاری کردن. خوب اول از همه به دخترایی که این روز رو قبول دارن تبریک میگم‌؛ اما فک می‌کنم این‌جور اسم‌گذاری‌ها فقط و فقط برای خر کردن و کلا گول‌مالیدن سر زنا و دختراست. جدیدا از یکی از آشنایان شنیدم که توی قوانین دیه‌ی ایران دیه‌ی بیضه چپ مرد اندازه کل(یا نصف) دیه‌ی یک زن بالغ‌ه؛ نمی‌دونم این حرف تا چه حد درسته ولی اگر این گفته درست باشه دقیقا دلیل این نوع نام‌گذاری‌ها مشخص میشه٬ یعنی ما تو رو اندازه بیضه خودمون هم حساب نمی‌کنیم ولی واسه اینکه دلت خوش باشه و خرت کنیم؛ یه روزی درست کردیم به اسم روز دختر!

قبلنا

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷

یادش به‌خبر بچه‌تر که بودم٬ اواخر دبستان و اوایل دوران راهنمایی؛ پاییز و زمستون واقعا لذت داشت برام. یادمه صبا که می‌خواستم برم مدرسه و هوا هم به شدت سرد بود٬ توسط مامان تقریبا ساندویچ میشدم. یه جور کفشایی‌م داشتم فک کنم واسه بچگی‌های داییم بودش؛ روی یخ هم باهاش راه میرفتی نمی‌خوردی زمین ولی بازم من روزی ده‌بار میخوردم زمین!  این چند روزه که هوا بارونی یاده اون‌روزا میفتم هی؛ واقعا قبلا زندگی خیلی بیشتر لذت داشت؛ بدبختیای زمستون‌شم کیف می‌داد…

پ.ن: البته فک کنم همیشه اینطوری‌ه که آدم توی هر دوره‌ای از زندگی باشه حسرت سال‌های قبل رو میخوره.

مواجهه - هشت

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷