پروژه انقلاب - ویژه‌نامه: Artificial animals Riding On Neverland

۸ آذر, ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۴ ب.ظ

گاهی اوقات موسیقی زیبا زندگی را معنی می‌کند؛ چهره‌ی زیبای زندگی رو. AaRON مخخف عبارت Artificial animals Riding On Neverland ه. سیمون بوره(وکالیست،سانگ‌رایتر) و اولیور کورسیه(نوازنده،سانگ‌رایتر) در سال ۲۰۰۴ با هم آشنا شدن، این آشنایی آغازگر تولد شاهکاری بود به نام Artificial animals Riding On Neverland. سیمون در مورد موسیقی‌شون میگه:«موسیقی ِ ما بازتابی‌ست از تمام چیزهایی‌ه که در درون ما وجود داره. انعکاسی از فرارهای بچه‌گیمون از جایی که زندگی می‌کردیم برای کشف جهان!». آشنایی سیمون و الیویر بسیار ساده بود، دوستی مشترک از سیمون دعوت می‌کنه تا به همراه‌ش به استودیوی خانه‌گی الیویر برن تا اونجا کمی در مورد موسیقی صحبت کنن. این آشنایی مدتی بعد به دوستی عمیقی بین این دو انجامید که باعث شد شاهکارهایی زیبا خلق بشه. توی همین اولین دیدار بود که نام AaRON انتخاب شد و همون‌جا هم نسخه‌ی دموی آهنگ Endless Song ضبط شد! طی یک‌سالی که AaRON شکل گرفت سیمون و الیویر ۲۰آهنگ رو در استودیوی خانگی الیویر ضبط کردن. نوشتن آهنگ برای سیمون یک وظیفه یا سرگرمی نبود، لذتی ذاتی بود، یک علاقه یک رویا.

آهنگ U-Turn Lili اولین سینگل از آلبوم Artificial animals Riding On Neverland در ۲۹ ژانویه سال ۲۰۰۷ منتشر شد. این آهنگ موسیقی اصلی فیلمی از فیلیپه لیوره بود با نام I’ll be fine, don’t worry. این آهنگ قبل از آنکه فیلم‌برداری فیلم کلید بخورد برای «لیوره» فرستاده شد و به‌قدری بر روی او تاثیر گذاشت که باعث شد نام کرکتر اصلی فیلم به LiLi تغییر داده بشه. اکران فیلم با موفقیت تقریبی همراه بود اما مهم‌تر از اون موفقیت چشمگیر موسیقی فیلم بود. آهنگ U-Turn Lili تنها دوماه بعد از انتشار ۱۰۰هزار بار از طریق وب‌سایت مای‌اسپیس مورد درخواست قرار گرفت، حدود ۱۰۰هزار بار در یوتیوب دیده شد و به مدت چهار هفته در صدر جدول فروش آی‌تونز فرانسه قرار داشت.

موسیقی AaRON چیزی فراتر از چیزهایی بود که شنیده بودم؛ موسیقی‌ی برگرفته از رویاهای دو آهنگ‌ساز که حس زیبایی چون بازی کودکانه در ذهن هر دوستار موسیقی‌ی تداعی می‌کند. AaRON یک پدیده است، پدیده‌ای دوست‌داشتنی و دلچسب. :)

» آلبوم Artificial animals Riding On Neverland رو می‌تونید از این صفحه دانلود کرده و از اون لذت ببرید. :)

خودتی

۸ آذر, ۱۳۸۷ در ۷:۱۶ ب.ظ

بابا جم کن کاسه کوزه‌تو؛ مسخره‌شو در آوردی، هی می‌بندی هی باز می‌کنی؛ دیوونه‌ای ها. اه اه اه اه…

و منشی‌هایی که کرم دارند

۵ آذر, ۱۳۸۷ در ۳:۰۴ ب.ظ

امروز صب رفتم به خاطر دردی که شروع شده بود رفتیم پیش آخرین دکتری که رفته بودیم(اون موقع یه قرص‌هایی داده بود که تقریبا موثر بود) اون موقع گفته بود که دفعه بعد خواستی بیای، نسخه رو نشون بده و بدون نوبت بیا ویزیتت کنم؛ خلاصه با مامان رفتیم اونجا. منشی دکتر این دفه یکی دیگه بود، وقتی رفتیم گفت باید یه نیم ساعت بشینید تا بتونید دکتر رو ببینید. ما هم نشستیم توی لابی تا نوبت‌مون بشه. منشی قد متوسطی داشت و آرایش زیادی کرده بود؛ طوری که سه چهار نفری که اونجا بودن چپ‌چپ نگاش میکردن. یه ده دیقه که گذشت دکتر از اتاق‌ش اومد بیرون و بعد از سلام و اینا با کسایی که اونجا بودن گفت که کاری پیش اومده و باید یه ربعی بره و بیاد. با این حساب حداقل یه ساعتی باید اونجا می‌شستیم. بعد از نیم ساعت هم بابا به مامان زنگ زد و قرار شد مامان با بابا برن بازار میوه و تره‌بار نزدیکه اونجا و بعد بیان که باهم بیایم خونه.

از اینجا بود که داستان شروع شد تازه. از بیکاری داشتم آهنگ گوش میکردم که متوجه رفتارای عجیب منشی‌ه شدم. من درست روبه‌روش نشسته بودم. اونم هر چند دیقه یه بار نگاهی به من میکرد و لبخند مسخره‌ای میزد و حرکت زننده‌ای انجام میداد. روراست فک کنم زده بود بالا!! حالا نمی‌دونم اون وسط چرا به من با اون سر و وضع و قیافه گیر داده بود خدا میدونه. دیگه داشت اعصابم خورد میشد. هدفونو ازگوشم برداشتم و رفتم نزدیک‌ش و آروم به‌ش گفتم:«ببخشید، مشکلی دارین؟!!» جا خورد. خنده مسخره‌ش رو قطع کرد:

- نه آقا چه‌طو مگه؟
- دیدم یه مقدار احوال ندارین، گفتم شاید مشکلی دارین….
- نه آقا…
- پس به کارتون برسین و اینقد نیگا نیگا نکنید…
- عذر میخوام ببخشید….

پ.ن: موندم چرا هر‌چی چپو چوله‌ست میخورن به پست من؟!

۴ آذر, ۱۳۸۷ در ۷:۲۶ ب.ظ

رساله اتوبوسیه - ژوووون؟!؟

۳ آذر, ۱۳۸۷ در ۹:۵۳ ب.ظ

میگن که به تلخ‌ترین چیزهای زندگی هم میشه با نگاه مثبت و شاد نیگا کرد(میگن حالا؟! ولی اگرم بگن چیز مزخرفی گفتن!). حالا؛ امروز توی اتوبوس توی ایستگاه اول ستارخان، مردی سوار شد که از شدت اعتیاد به زور راه میرفت و قاعدتا بلیط هم نداد؛ حالا از شانس ما هم طرف اومد کنار من نشست، یارو حال نداشت راه بره‌ها ولی نمی‌دونم این انرژی حرف زدن رو از کجا میاورد؛ از حق نگذریم واقعا سطح صحبت‌هاش هم به قیافه و وضعی که داشت نمی‌خورد روراست بگم خیلی قشنگ حرف میزد ولی چه فایده…/ یکی دو ایستگاه مونده به میدون توحید پرسید که:‌ «داداش، من بخوابم برم میدون توحید کژا باس پیاده شم؟!» که بهش گفتم دو ایستگاه بعد. اما یارو ول کن نبود، فک کنم تا خود ایستگاه میدون توحید یه هیفده‌باری براش گفتم که کجا باید پیاده شه؛ آخر سر هم یه دوباری هم از راننده پرسید؛ میگم این معتادا هرچه‌قد هم پرفوسور هم باشن بازم این زهره‌ماری عقلشونو پوکونده…

پ.ن: ربط اون جمله‌ی اول رو به بقیه متن خودمم نفهمیدم :ی

Page 1 of 6123456»