■ اپیزود اول - داخلی - خانه مهراناینا - ساعت ۷:۳۰ صبح:
- مهران پاشو!!!
- مامان بزار بخوابم؛ یه جمعههم نمیزارین بخوابم؟؟!
- د پاشو پسر، مگه تو دانشگاه نداری؟!
- ساعت ۹ کلاس دارم بابا، مامان قربونت برم بزار بخوابم اذیت نکن.
- پاشو ماشین گیرت نمیادا، پاشو باریکلا….
(ناگهان یادم میفته که امروز جمعهست و باید برم نمایشگاه، قرار توییتری؛ به ناگهان مانند ببر غران از جا پریده، قصد دستشویی میکنم!)
■ اپیزود دوم - داخلی - خانه مهراناینا - ساعت ۷:۴۵ صبح - میز صبحانه:
- امروز چه کلاسایی داری مهران؟
- فیزیک فقط؛ راستی امروز بعد کلاس میرم نمایشگاه، دیر کردم نگران نشید!
- باشه.
…
- خوب! من برم دیگه داره دیرم میشه. خدافظ
- خدا به همرات
■ اپیزود سوم - خارجی - اتوبوس شرکت واحد - ساعت ۸:۱۰ صبح:
(در اتوبوس اتفاق خاصی نمیافته جز بلند شدن برای نشستن یک آقای مسن؛ اسمایلی دهقان فهمیده!)
■ اپیزود چهارم - داخلی - دانشگاه - ساعت ۹:۰۵ صبح:
- سلام استاد!
- سلام جانم، خوبی؟
- ممنون شما خوبی استاد؟!
- قربانت!(داره با کیفش ور میره!)
- استاد یه خواهشی داشتم!
- بفرمایید؟
- میخواستم ببینم اگه مشکلی نیست، من امروز نیام سرکلاس!!
- به چه دلیلی و چرا؟
- میخوام برم نمایشگاه استاد!
- خوب بعد از کلاس برو!
- نه آخه، یکی از آشنایان داره از شهرستان میاد، اینکه باید برم دنبالش…..
(به هر زحمتی هست استاد راضی میشود که این جلسه رو غیبت نزند!)
■ اپیزود پنجم - خارجی - درب خروجی استگاه متروی شهید بهشتی - ساعت ۹:۵۰ صبح:
- الو سلام!
- سلام؛ کجایی مهران؟!
- دم در استگاه مترو.
- اوکی، واستا اومدیم!
(بالاخره موفق به دیدن فرشاد و محمد میشوم؛ خوشحالم، به تدریج فواد، سیاوش و امیر هم اضافه میشوند!)
پینوشت: همانطور که احتمالا متوجه شدید دیروز(جمعه) به نمایشگاه کتاب رفتم و با بچههای توییتر هم ملاقات کردم؛ بهتر از شما نباشن یکی از یکی گلتر؛ بیشتر توضیح نمیدم، مطالب تکمیلی در این مورد رو در وبلاگ فرشاد بخونید! اما نمایشگاه کتاب اینقدر شلوغ و هرکیهرکی بود که جز یک عدد مجله گلآقا و یک عدد کتاب «یک فنجان طنز تلخ ناصر خالدیان» دیگه هیچی نصیبمون نشد! نکته جالب هم میزان خرید مراجعین بود که تقریبا از هر ۱۹۶نفر یک نفر کتاب میخرید! D: