تا این لحظه 212 نفر مشترک اینجا شده‌اند٬گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد!

آرشیو برای 'کمی درگیرانه'

نوشته‌شده توسط مهران در تیر ۱۱م, ۱۳۸۷

گاهی اوقات فکر می‌کنم دیگر امشب اینجا خواهی بود؛ اما باز هم آغوش دیگری هستی.
باش! آرامشت هم دوست داشتنی‌ست.

مهی در ال.ای - دو

نوشته‌شده توسط مهران در تیر ۱۱م, ۱۳۸۷

شت! اصلا این اپراتورای ایرپورت واقعا آدمو به فاک میدن! اون روزی که اون متن قبلیو داشتم رایت می‌کردم بعدش رفتیم با تکسی اونجا. اونجا حالا ما هم چون بعد از کلی سال از این پریسون داشتیم فری می‌شدیم تو اسکینمون نمی جنبیدیم/ حالا نگو اون وسط گیر و دار من این کمِرا رو جا گذاشته بودم خونه. وای نمیدونین این ددی چه داد بلندی سرم زد و من ولی چون مردم گریه نکردم!

خلاصه الان دومین شبه که تو ال.ای هستیم و من احساس گربه‌ای رو دارم که به سطل زباله‌ی قدیمی‌ش رسیده. راستی تا یادم نرفته بگم دیشب یه بار رفتم که خیلی حال داد، فقط نمیدونم چرا وقتی برگشتم خونه زیر چشام کبود بود!

پ.ن: از ایرپورت ایران نپرسین که حالم از این ایرانیا به هم میخوره؛ خیلی چیپن!!

مهی در ال.ای - یک

نوشته‌شده توسط مهران در تیر ۷م, ۱۳۸۷

خوب امروز دیگه آخرین روزیه که اینجام امروز داریم با ددی و مامی می‌ریم ایرپورت که دیگه از اونجا جامپینگ کنیم پاریس و از اونجا هم به ال.ای(LA) بریم. اصلا از همون فرست ماجرا من واسه اینجا نبودم که، ساخته شدم واسه اونجا، واسه ال.ای واسه خیابونای بورلی هیلز، واسه اینجا نیستم توتالی! مامی همش نگران سربازی‌مه، حالا این ددی صدبار بهش میگه که من با ژنرال سیدالشهدایی رفیقم ها اصلا به مایندش ایمپورت نمیشه که نمیشه.

امروز صبح واسه آخرین بار رفام یه بوک‌شاپ تا هرچی کتاب روشن‌فکری داره بخرم، اینقدر من واسه ال‌.ای ساخته شدم که موقع دادن مانی به فروشنده دلار دادم، می‌بینید تو روخدا؟! امروز هم واسه آخرین بار از این نون چیزا هست، مممم، چی میگید شما بهش؟! همینایی که درازه، اه گاد اسمش یادم نمیاد، چیز، آها سنگک خوردم! خیلی جالب بود مزه‌اش. یه شعر داره هدایت چی بود همین در مورد این سنگک و ایناس، خیلی هم روشن فکری‌ه. اه  شت! ولش کنین.

آره دیگه هانی‌های من، فعلا داریم میریم ایرپورت، اگه از اون‌جا چنس‌ش پیش اومد شاید بلاگیدم واستون. واسم دعا کنید که بهم گیر ندن باشه؟!
قربون هم‌تون برم. بای‌بای :)

هاله و خدیجه

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

یعقوبی در تاریخش روایتی را از عمار نقل می‌کند که هاله، خواهر خدبجه(س)، واسطه شد تا تمایل خدیجه را برای ازدواج با محمد(ص) ابلاغ کند و پیامبر نیز پذیرفت.
اما دختران منصوب به پیامبر و خدیجه، مثل زینب و رقیه و… طبق این نقل و بررسی، دختران هاله بوده‌اند.

از کتاب: تاریخ تحلیلی صدر اسلام

پ.ن: یکی اینو واسه من ترجمه کنه!!

اندر احوالات گروه بالاتر از خطر!

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۲۹م, ۱۳۸۷

اپیزود اول - خارجی - محوطه سبز پشت دفتر معاون
پسر شماره یک: خوب بیا این گوشی روشن‌ه، بذار تو کیفت. حالا دیگه هرچیزی اونجا اتفاق بیفته ما اینجا می‌شنویم.
پسر شماره دو: آره هر وقت‌م دیدی دیگه موقعیت مناسبه یه سرفه بکنی ما با بچه‌ها ریختیم تو!
دختر: اوکی!

اپیزود دوم - داخلی - راهروی ساختمان مدیریت[به سمت دفتر جناب معاون]
دختر: بچه‌ها صدای منو می‌شوین؟!
پسر شماره سه: آره، خیلی هم واضح می‌شنویم. برو موفق باشی!

اپیزود شماره سه - داخلی - دفتر جناب معاون
معاون: به‌به خانم …. چطوری؟! بیا تو.
دختر: سلام. ممنون.
معاون: خب! بذار این پرده‌ها رو هم بکشم آخه نور چشامو اذیت می‌کنه! چه خبرا؟!
دختر: والا سلامتی. اوووف چه‌قدر گرمه اینجا، پختم.
معاون: راحت باش! این کولر خراب شده هرچی هم به بچه‌های خدمات میگم بیان بهش نگا کنن پشت گوش میندازن.
دختر: ئه! می‌تونم راحت باشم چه خوب! راستی اون چیه اون گوشه؟!
معاون: فرشه! واسه خونه خریدم. می‌خوای ببینی‌ش قشنگ‌ه یا نه؟!!
دختر: وای آره!
[فرش پهن می‌شود؛ تعدادی کوسن هم در بین آن وجود دارد!]
معاون: آره این کوسنا رو هم اشانتیون داد! بیا بشین رو فرشه ببین چه‌قدر راحت‌ه تا در مورد نمراتت صحبت کنیم!
دختر: آخخخخ که شما چه‌قدر مهربونید آقای معاون!
معاون: قربون‌ه تو ! راستم میگی ها اینجا چه قدر گرمه؟!
دختر: خب شما هم راحت باشییین!
[لحظاتی بعد...]
معاون: خوب! دیگه چه خبرررر؟!
دختر: والا….اوهوم اوهوم! اوهوم اوهوم [سرفه]
[چند لحظه می‌گذرد اتفاقی نمی‌افتد...]
دختر: اوهوم اوهوم….اوهوم اوهومممممم!
[پیغام گوشی موبایل موجود در کیف دختر: Battery Low - Your phone switch off now]

اپیزود چهارم - داخلی - دفتر جناب معاون
دختر: ولم کن وای!!
[بیییییییییییییپ!]

پیام بهداشتی: اگر قصد انجام یک عملیات خطیر را دارید، به طور کامل جوانب امر را سنجیده و سپس اقدام به کار نمایید!

ساسی مانکن - سه

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

- ساسی اون شیشه‌ها چیه توش آب هست؟!
+ حسین خاک تو سرت اونا نوشابه‌ست!

واقعا ایهامی که در عبارات «توش آب هست» و «نوشابه‌ست» وجود دارد، مو را بر بدن انسان می‌ایستاند.

پ.ن: حیف که اون آهنگ که برضد اینا خوندن خیلی +۱۸ه، وگرنه میذاشتم‌ش بگراند وبلاگ همین‌جوری لوپ‌وار پخش شه!

زیپ

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷

ما خودمان یک همشهری در غیاث‌آباد داشتیم که به خاطر حفظ ناموس آن‌قدر زیپ به لباس‌هایش آویزان کرده بود که از دور شبیه شوالیه‌های زره‌پوش شده بود و عقیده داشت: اگر زیپ نبود عصمت هم نبود. حتی یک مثال در مورد پیری می‌گوید: «پیری یعنی هنگام دستشویی اول بالا کشیدن زیپ‌ت را فراموش کنی و کم‌کم پایین کشیدن‌ش را.»

یک فنجان طنز تلخ - ناصر خالدیان

پ.ن: دیدید اینا که تا یه کتاب بعد از قرنی می‌خونن هی فرت و فرت همه‌جا جار می‌زنن که: فلان کتاب رو خوندی؟!
من الان از اون آدمام!