تا این لحظه 212 نفر مشترک اینجا شده‌اند٬گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد!

آرشیو برای 'شخصی'

وقتی فرق بین شوخی و توهین را نمی‌دانیم!

نوشته‌شده توسط مهران در تیر ۶م, ۱۳۸۷

فک کنم از همون اولایی که فرندفید بین ایرانیا داغ شد عضوش شدم، یکی از بهترین سایت‌هایی بود که تا حالا دیده بودم، یه جورایی میتونستی توش کل فعالیت‌های اینترنت‌تو جمع کنی. دوستش داشتم؛ جایی بود که احساس راحتی توش میکردم و دوستای خوبی هم اونجا پیدا کردم. اما ظاهرا تو هیچ‌جا نباید زیاد به من خوش بگذره! اینجا هم …

اصلا ول‌ش کنید شما بذارید روی بی‌جنبگی من. :|

اندر آداب عروس‌کشون!

نوشته‌شده توسط مهران در تیر ۴م, ۱۳۸۷

همه‌چیز از زمانی شروع شد که روزی برادر به خانه آمد و بعد از احوال‌پرسی با اهالی خانه به گوشه اتاق رفته و دو زانوی خود را در میان دستانش گرفته و داریوش گوش داد! این حرکت تاریخی وی اسباب نگرانی خانم‌والده را فراهم آورده تا ایشان پیگیر احوال خراب ایشان گردیده و هم‌چون خانم مارپل پی به عشقی پنهان در پیچاپیچ دل و روده این عزیزتر از جان ببرند. بله! برادرمان با دیدن زن‌داداشمان(آن موقع هنوز به این سمت منصوب نشده بودند!) یک دل بلکه هم بیشتر عاشق جمالات و سجایا و کلا همه‌چیز ایشان شده بودند!

روزگار گذشت و ناگهان متوجه حضور ابوی بزرگوار، مادر و برادرمان به همراه ایلی از خاله و خان‌باجی در خانه‌ی جناب کریمی برای عرض خواست‌گاری شدیم. تا آمدیم به خودمان بیاییم و تنبان را بالا کشیده و عرض اندامی کنیم خود را در مجلسی موسوم به حنابندان دیدم در حال انجام حرکات موزون به شیوه بندری! باری، آن شب به خوبی و خوشی و البته به دلیل خساست اهالی حاضر با جیب خالی و خستگی مفرط گذشت. دو روز را در منزل‌گاه خود استراحت نموده و به گرمابه همی‌رفته و شوخ از تن می‌رهانیدیم!

شب قبل از مراسم عروسی هم با حضور گرم و پرشور فامیل‌های شهرستانی(!) به زیبایی هرچه تمام‌تر پدر خود را که خدا طول عمرشان دهاد جلوی دیدگان خود ملاحظت نموده و عرض سلامی به ایشان کردیم.

گویند هرچه از باد صبا بری می‌رسد! روز عروسی پدیدار گشت و این حقیر به همراه پسرخاله شریف خود راه افتاده تا به رتق و فتق امور برسیم. از منزل راه افتاده و به همراه فیلم بردار بوق‌بوق کنان و جیغ‌جیغ دهان مانند اهالی جنگل‌های آمازون به دنبال ماشین عروس در خیابان‌های تهران ویلان بودیم. در حال کیف و حال خودمان بودیم که ناگهان ندایی لزره بر وجودمان انداخت:

رسید مژده که آمد تهرانپارس و تالار نزدیک است!!

گویی فرشته وحی بر من نازل شده بود. پس به سرعت پا را بر پدال فُشار دادیم تا به تالار برسیم. برخلاف انتظارمان بسیار سریع به تالار رسیده و عروس و داماد را راهی اتاق عقد کرده و خودمان مقداری آب انار(که بویی غیر عادی هم می‌داد!) نوشیدیم!! خلاصه؛ مراسم شروع شده و من یک عدد انسان را مشاهده نمودم که به بالای سن رفته و آهنگ‌های خواننده‌های توی شوها رو به بدترین شکل ممکن میخواند! و بدتر از آن این بود که باید با این آهنگ‌ها حرکاتی هماهنگ و موزون انجام داده و هرچند وقت یک‌ابر هم باسن مبارک را به نشانه شور و هیجان تکان‌های وقیحی می‌دادیم!

شام خوردن هم همانا و نوشاب بر روی لباس ریختنو و گند زدیه شدن به تیپهم همانا ! حال دیگر بگذریم از کشته‌ها و مجروحات وارده در اثر خوردن و نوشیدن ماده‌ای به نام مستعار آبکی!!

فردای عروسی هم که هرچه قدر سعی کردیم که در خانه پنهان شده و مدل لباس‌های بانوان را خوب برانداز کرده تا بعده‌ها که فشن‌من شدیم از استفاده کنیم نشد که نشد!!

Fuck That

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۱۸م, ۱۳۸۷

همیشه آدم آ-نرمالی بودم. اصلا نمی‌تونم یه مدت یه ثبات نسبی داشته باشم٬ همش باید گند بزنم یا یه چیزی رو خراب کنم. مدام دارم سعی می‌کنم خودم رو کنترل کنم که یه وقت کار غیرقابل برگشتی نکنم ولی ظاهرا نمی‌شه خانه از اون ریشه و اصلش ویران است. آدم حسودی هم هستم. به اکثر آدم‌های دور و برم هم حسودی می‌کنم. وقتی بچه‌های نت رو می‌بینم که اینقدر با هم خوبن حسودی میشه به‌شون شاید یه جور نداشتن چشم برای دیدن خوشی‌های دیگران باشه!

اصلا چرا دارم اراجیف می‌بافم؟! مرض از خودم‌ه خودمم خوب اینو میدونم ولی نمی‌دونم. بگذریم از اینکه چه‌قدر موقعیت خوب داشتم و گند زدم توشون. هی راستی٬ یه وقت فکرتون منحرف نشه که این یارو عاشق شده داره می‌ناله! نه‌خیر فعلا هیچ اعتقادی به این مزخرفات ندارم که بخوام قاطی‌ش بشم.

اوه بعد از چند روز ننوشتن باز هم نوشتنم نمی‌یاد ولی واسه خالی نیودن عریضه‌ست دیگه.
فعلا

پ.ن: شد بی‌ربط گویی محض!

از امروز لغایت ….!

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷

از امروز، تا مدت نامعلومی وارد اینترنت نخواهم شد. امیدوارم این دوری یه مقدار آدمم کنه!
خدانگهدار

مسابقه محله

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷

الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم تلویزیون داره برنامه مسابقه هفته رو نشون می‌ده. نمی‌دونستم که هنوز هم این برنامه رو میده٬ وقتی دیدم‌ش یاد وقتی افتادم که حدود ۸-۹سال داشتم و این آقای روشن‌پژوه اومده بود محله ما. اون موقع کرج می‌شستیم٬ اون موقع هم این مسابقه خیلی بین بچه‌ها محبوب بود. خلاصه این آقای روشن‌پژوه اومد و بچه‌های ریختن دورش و…..

بعد از حدود نیم‌ساعت قرار شد مسابقه رو برگزار کنن. سرتون رو درد نیارم یه دعوایی شد بین بچه‌ها سر اینکه کی اول شرکت کنه تو مسابقه. حتی کار به دعوای بین پدر مادرها و کلانتری هم کشیده شد. آخر سر هم با وساطت کلانتری و ریش‌سفیدهای محل به هر زورزدنی بود مسابقه رو برگزار کردن. هی! یادش بخیر…

پ.ن: شیرین‌کاری من هم تکون‌دادن گوش‌هام بود! D:

فردا این سی‌دی آریان رو رایت کن واسه من بیار!

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۸م, ۱۳۸۷

ق.ن: این نوشته فقط برای خالی کردن حرص‌م ه٬ پس ممکنه چیزی به جز چرت و پرت نصیب‌تون نشه.

یک)
ببینم کی گفته که باید حتما من به تو زنگ بزنم تا شما لطف کنید و مرحمت کنید دست به تلفن بشید. آخه آدم چه‌قدر میتونه مزخرف باشه. اصلا مگه من نوکرتم که اون‌جوری میگی:«فردا این سی‌دی آریان رو رایت کن واسه من بیار!» اه. بی‌جنبه!

دو)
رک بگم: از تیپ این دختر دبیرستانیا خیلی خوشم میاد٬ هیچم هیزبازی نیست٬ آقا وقتی من از یه چیزی خوشم میاد باید بگم دیگه. یه جور سادگی میشه در عین خوب بودن از نظر من! از این پسر دبستانی‌ها هم هستن که تو خیابونم همدیگه رو با فامیلی صدا میکنن خیلی خوشم میاد٬ «احمدی بیا اینجا» D:

سه)
چطوره من کلا بی‌خیال درس و دانشگاه بشم برم همون به مملکتم خدمت کنم تو پادگان٬ ها؟ واقعا با این دانشگاهی که ما داریم بهترین٬ مفیدترین٬ عقلانی‌ترین و سنگین‌ترین کاری که میتونم بکنم همینه.

چهار)
کرایه این اتوبوس پولیا شده ۱۲۵تومن. ۲۵تومن چیزی نیست٬ بدبختی اینجاست که باید از سی تا ایستگاه قبل تر راه بیفتی دنبال یه سکه بیست‌وپنج تومنی تو اتوبوس مثله گداها! این راننده‌ها هم که قربونشون برم٬ آخر روابط اجتماعی‌ن!

پنج)
یه پیشنهاد هم دارم: میگم چطوره من کلا اینجا رو تعطیل کنم که هم اینقدر فکر نوشتن مطلب نباشم٬ هم این ملت شهیدپرور هم یه‌دونه فید اضافه نداشته باشن تو فیدریدرشون. چطوره؟!

می‌نوشمت ای ایستک٬ ای بلای جیب من!

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۶م, ۱۳۸۷

مدتی‌ه که وقتی با دوستان برای تفریح و گذران وقت به بیرون می‌رویم٬ بعد از مدتی متر کردن قسمت‌های مختلف شهرک وسوسه‌ای عجیب وجودمان را فرامی‌گیرد. وسوسه‌ای که درست مانند حرص زدن دوران کودکی برای رفتن به کلوپ پلی‌استیشن به دور از چشم والدین می‌ماند؛ وسوسه‌ی خریدن و نوشیدن ایستک!

اوایل که ایستک در تلویزیون تبلیغ میشد٬ اسمش برام یه مقدار خنده‌دار بود.(عزیزان ترک میدانند چه می‌گویم٬ عزیزان غیرترک هم بدانند که ترک‌ها به الاغ میگویند ایشَک!) و فک می‌کردم که این هم مانند همین ماالشعیرهای قدیمی بهنوش‌ه! اما عجیب است که برای من و دوستانم حداقل چنین نیست! پس تا اطلاع ثانوی: می‌نوشمت ای ایستک٬ ای بلای جیب من! D: