آرشیو برای 'شخصی'

من ترسیده بودم!

نوشته‌شده توسط مهران در شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷

■■ امروز افطار خونه علیرضا پسرخالم دعوت بودیم٬ وقتی که رفتیم اونجا تقریبا همه خاله‌خانباجی‌ها جمع بودن. حدود نیم ساعت بعد از رسیدن ما٬ بهنام(اون یکی پسرخاله‌م) زنگ زد گفت حاضر شو میام دنبال بریم جایی. بعد از حدود یه ربع اومد و با هم رفتیم به خونه‌ش(تقریبا شیش‌ماهه که مستقل زندگی می‌کنه). از همون بدو ورود حس کردم کس دیگه‌ای هم غیر از ما دوتا اونجا هست. حدسم هم درست بود؛ چون بعد از چند لحظه با دختری حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله که لباس تقریبا بازی هم به تن داشت مواجه شدم! به محض دیدن اون دختر دوزاریم افتاد که چه‌خبره!! سلامی به من کرد و رفت و روی مبل نشست و من همینجوری ایستاده بودم کنار در آشپزخونه. واقعا ترسیده بودم! اولین باری بود که در این موقعیت قرار می‌گرفتم و قلبم به شدت می‌زد٬ توی اون لحظه از بهنام متنفر شده بودم. می‌دونستم و می‌دونم که این‌کاره نیستم پس در رو باز کردم و بدون خداحافظی از خونه بهنام خارج شدم و به خونه علیرضا اینا برگشتم!

هوم؟!

نوشته‌شده توسط مهران در شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷

■■ یک‌ سری از آدما هستن که وقتی باهاشون هم‌صحبت میشی یه حس خوب تو وجودت بوجود میاد، اصلا هم فرقی نمیکنه که درباره خودتون صحبت کنید یا درباره برنامه‌های تلویزیون. و باز هم الا فرقی نمیکنه اون طرف مرد باشه یا زن، اصلا وجودشون هم برات یک گرمای خاصی ببهت میده که به هیچ وجه قابل توصیف نیست. اما برعکس این عزیزان عده‌ای هم هستن که وقتی کنارت میشینن میخوای با تمام وجود خرخره‌شون رو بجوی! تماما انرژی منفی‌ان و اصلا نمیشه تحملشون کرد.

جدیدا با یکی از این عزیزان آشنا شدم، البته قبلا هم میشناختمش ولی جدیدا این حس برام بوجود اومده، لذتی داره صحبت کردن باهاش برام. بدیش اینه که یکی از نزدیکان این عزیز بشدت غیرقابل تحمل‌ه، یه پارادوکس مسخره وجود داره این بین. بدبختی جوریه که وقتی بخوای ایشون رو ببینی باید اون یارو رو هم تحمل کنم

پ.ن: این مطلب رو قبلا نوشته بودم٬ یه لحظه که خوندم‌ش واقعا لذت‌بخش بود برام؛ گفتم نقل‌ش بد نیست :)

جز لینکین پارک؟!

نوشته‌شده توسط مهران در شهریور ۲۴م, ۱۳۸۷

■■ امروز زیر یکی از توییت‌هام مازیار گفت:

خداییش تا حالا غیر از لینکین پارک چیز دیگه گوش کردی؟؟

اون موقع گفتم آره من خواننده‌های دیگه هم گوش میدم. ولی اگه راستش رو بخواید الان که یه مقدار واقع‌بینانه نگاه می‌کنم٬ می‌بینم که واقعا من در طول روز غیر از لینکین‌پارک و فورت‌ماینر چیز دیگه‌ای گوش نمیدم. یعنی در حقیقت نود درصد موسیقی که گوش میدم لینکین‌پارک است و بس!! آره؛ یه کم غیر عادی ولی نمیدونم دیوونه‌ام یعنی؟!

درهم برهم

نوشته‌شده توسط مهران در شهریور ۱۸م, ۱۳۸۷

یک) سعی می‌کنم وقتی توی خیابون راه میرم زیاد به آدما نگاه نکنم؛ زمین گاهی وقت‌ها بهترین نقطه برای خیره شدن، اگر زمین نخوری! یا اینکه وقتی داری جلوتو نگاه میکنی به همه بی‌توجه باشی مخصوصا بعضی دخترا که فک میکنن همه پسرا فقط واسه این اومدن بیرون که اونا رو نگاه کنن.

دو) میگن ایرانیا ملتی احساساتی هستند. من میگم نه اینطوری نیست بلکه ما ملت جوگیری هستیم! کافیه فقط یه خوردی به رفتار بقیه و خودمون توی زندگی روزمره بیشتر توجه کنیم. یارو نشسته داره واست درد و دل میکنه و از بدبختی و بیچارگی‌ش میگه، شما هم این وسط میشید سنگ صبور و آخی! دو ساعت بعد یکی دیگه میاد میشینه پیشتون از وضع خراب بازار میگه، حالا شما میشید باز هم سنگ صبور!! نکته جالب اینجاست که بعد از چند دقیقه شما میشید همون خودتون که بودین و تمام بدبخت بیچارگی‌ها یادتون میره! اصلا اینا که گفتم چه ربطی به هم داشت؟! اه، نتونستم حرفم رو درست بزنم!

سه) ماه رمضون هم شد. سه چهار روز اول رو روزه گرفتم، امروز رو ولی نتونستم بگیرم، فردا رو هم احتمالا روزه نخواهم بود، یه خورده تجدید قوا بشه تا بتونم بقیه روز ها رو بگیرم. واقعا احساس پاکی میکنم وقتی روزه هستم، یه جور حس خوبی بهم دست میده دلیلش رو هم نمیدونم.

چهار) تولد مریم اردکانی هم شد. خیلی دختر خوبیه. با اینکه تا حالا ندیدم‌ش ولی فک کنم از اون دختراس که من دوس‌شون دارم. تولدش مبارک.‌

پنج) امروز رفتیم و ام‌آر‌آی از سرم گرفتیم. اون تونلی که آدم میرفت توش خیلی دلهره‌آور بود. خیلی هم طول می‌کشید کاراش. حالا قراره فردا بازم بریم دکتر و بعد از اومدن جواب ام‌آرآی به‌ش نشون بدیم.

شیش) همین.

وقتی من بی جنبه‌ام

نوشته‌شده توسط مهران در شهریور ۱۸م, ۱۳۸۷

■■ وقتی که میخوام توی سایت‌هایی مثل توییتر یا فرندفید باشم و با دیگران در تعامل باشم، باید یاد بگیرم که از هر حرفی یا هر جمله‌ای توی اونجا زده میشه، زرتی ناراحت نشم و اون حرف به چاک قبام برنخوره. باید یاد بگیرم که زیاد خودم رو با دیگران قاطی نکنم تا یه وقت از حرف اون‌ها ناراحت نشم. باید یاد بگیرم که خودم رو با شوخی‌های مسخره‌ای که میکنم ضایع نکنم. همه این‌ها رو باید یاد بگیرم، وقتی من بی جنبه‌ام!

- مهران