تا الان 384 نفر مشترک فید اینجا شده‌اند؛ گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد.

آرشیو برای 'شخصی'

نسخه هفده‌ام

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۱۴م, ۱۳۸۷

شتر در خواب…

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۱۳م, ۱۳۸۷

■■ شهر شلوغیه٬ خرتوخر؛ هر کسی سرش تو کار خودش و به اطرافیان توجه نمیکنه؛ همینجوری مات و مبهوت موندم و زل زدم به مردم. هر چند ثانیه یه برخورد بدن رهگذرا تکونم میده ولی مثل‌ه منگولا همین‌جوری وایستادم. یهو دستم کشیده میشه و یکی صدام می‌کنه: «مهران! چت شده؟!» پسری ۲۳ یا ۲۴ ساله‌ست؛ من نمیشناسم‌ش ولی گویا اون منو می‌شناسه و ظاهرا خیلی هم با هم صمیمی هستیم. میگه:« خره! بدو دیگه دیر برسیم جا گیرمون نمیادا…» هنوز منگ‌م ولی سعی ‌می‌کنم به خودم بیام:

- کجا باید بریم؟! اینجا کجاست؟!
- مسخره خودتی! کنسرت دیگه…نکنه یادت رفته؟!

ظاهرا قرار بوده به کنسرتی بریم و احتمالا من یادم رفته بوده؛ اما هنوز واسم سواله که چطور من اینجاها رو ایدم نمیاد. با زور پسر کشیده میشم سمت یه تاکسی و سوار می‌شیم.

- وای! مهران اصلا باورم نمی‌شه. مثل خوابه…فک کن! از نزدیک می‌بینیم‌شون….
- کیا رو؟!
- برو بابا مسخره! خودتو بذار سرکار….

کمی بعد به به جلوی یه مجموعه می‌رسیم که در ظاهر شبیه سالن‌های تئاتر یا یه چیزی توی این مایه‌هاست. هنوز نمی‌دونم حتی ایرانم یا کجام؟! کم‌کم به شلوغی نزدیک میشیم؛ همه معلومه خیلی هیجان‌زده و خوشحالن… رومو که بر می‌گردونم یهو خشکم می‌زنه…. خدای من؛ نوشته: «Linkin Park | Live at Rock am Ring 07» !! یعنی درست می‌بینم!؟ اینجا کجاس ؟! خدای من اومدم کنسرت لینکین‌پارک؟! وارد سالن میشیم؛ مث مور و ملخ آدم ریخته! ملت دارن خودشون رو جر میدن؛ من هم! صدای گیتار یهو همه رو وحشی میکنه؛ همین‌جوری جیغ میزننن….واو! مایک شینودا میاد رو سن…..

پ.ن: لعنت به من که مثل همیشه فقط باید این چیزا رو توی خواب ببینم!!

ر.ک.

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۱۲م, ۱۳۸۷

■■ رجوع کنید به وبلاگ‌هایی از احساس‌شون می‌نویسند٬
زیاد نمی‌تونم اون چیزی که می‌خوام بگم؛
اون‌ها رو بخونید نویسنده رو من در نظر بگیرید!

جمعه‌ها؛ روایت‌گر روز قبل از شروع مدرسه!

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۵م, ۱۳۸۷

■■ جمعه‌ها از زمانی که مدرسه رفتنم شروع شد این‌جوری شد برام؛ از کلاس اول دبستان. چه‌جوری شدن‌ش هم که همینجوری که همه میگن؛ یه حس خاص که شاید زیاد هم جالب نباشه. حلا چه‌ربطی به مدرسه رفتن داره؟! وقتی که جمعه می‌شد صبح با کلی انرژی و خوشحالی از خواب پا می‌شدم و می‌شستم پای کارتون‌های جمعه صبح و کلی کیفور می‌شدم٬ ساعت می‌گذشت و بعد از ناهار یه خواب دوساعته و بعدش باز هم کمی برنامه کودک؛ اما؛ ساعت از چهار که می‌گذشت انگار غم دنیا ریخته باشه سرم٬ حالا فردا کی باید بره مدرسه؟! اوضاع بدتر میشد وقتی که یه تکلیفی یا مشقی هم داشتم و انجام‌ش نداده بودم و حال انجام دادن‌ش نبود٬ پس باید خودم رو آماده می‌کردم برای انجام تکالیف در حیاط مدرسه و یا سر زنگ‌های دیگه! آره٬ فک کنم این دلگیر بودن جمعه‌ها از اونجا نشأت می‌گیره! D:

یک تا پنج

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۱م, ۱۳۸۷

یک
حالم خوب نیست؛ جسمی کم٬ روحی زیاد. چند وقتیه که کلا روبه‌راه نیستم٬ اگر هم چیزی هست ظاهری‌ه. یکی از مشکل‌ها که اصلی‌ه هم بود تقریبا یه خورده بر طرف شده ولی هنوز کامل نه. بقیه مشکلات و دردها به قوت خودش باقیه. از قرار معلوم حالا حالاها باید کشید؛ یه زمان دیگران رو نصیحت که نه دلداری می‌دادم٬ حالا می‌فهمم که اونا چی میکشیدن٬ باشه ادامه میدیم…

دو
زیاد دلم می‌خواد بنویسم٬ منتها زیاد نمی‌تونم بلند بنویسم(مگر اینکه این مدلی شماره‌دار). طی روز یه سری مطالب به ذهنم میرسه که یا خیلی کوتاهن٬ یا یه خورده مورد دارن! یا فحشی چیزی داره توش‌ه یا اینکه یه خورده برمیگرده به چیزایی که دلم نمی‌خواد اینجا بنویسم‌شون. نمی‌دونم کی بود(یا اصلا هم کسی نبود!) که می‌گفت که حتی شده یه جمله کوتاه هم روزانه بنویسید تو بلاگ‌تون.

سه
این فید پدرام توی فرندفید٬ نظر صددرصد منم هست٬ همین‌جوری محض اینکه گفته باشم.

چهار
الان چهار بار یه چیزی رو نوشتم٬ هی پاک‌ش کردم که آخر سر هم صرف‌نظر کردم از نوشتن‌ش. این مرض مدتی‌ه اومده سراغم چیزایی که میاد تو ذهنم رو می‌ترسم بنویسم. :|

پنج
همین٬ بیخودتر از همیشه