۱۷ آبان, ۱۳۸۷ در ۲:۴۲ ق.ظ
یه مدت زیاد میرفتم خونه عمهاینا مثلا هفتهای دوبار، عمه فقط دوتا دختر داره یکیش یه سال از من بزرگتر و یکیش دو سال از من کوچیکتر؛ شاید واسه اینکه خواهر ندارم یه خورده زیاد میرفتم اونجا(احتمالا دلیل دیگهای رو هم میتونید متصور بشید که تصور کاملا اشتباهیه!). من با این دوتا خیلی صمیمی بودم از قضا و کلا مشکلی با هم نداشتیم. ولی چرا دروغ بگم احساسم نسبت به خواهر کوچیکه کمی با احساس خواهر و برادری فرق داره، هنوز همین احساس در من وجود داره، یه جور ِ غریب. :) اما یکیدوتا اخلاق گوه دارن این دوتا که ظاهرا ریشه در خونشون داره و رفعشدنی هم نیست و اون همین احساس از دماغ فیل یا از باسن خروسافتادگیه. واقعا نمیدونم چرا اینا مخصوصا بزرگه(!!) فک میکنن که همه نوکر و اجیر اینان؟!
- مهران فردا اون سیدی رو بزن برام بیار؟
- مهران این سیستم هنگ میکنه بیا درستش کن؟
- تو چرا نمیای به ما سر بزنی؟!
مرگ، کوفت، درد!
پ.ن: الان حدود چهار ماهه که ندیدمشون، به دلیل بالا دلم واسه کوچیکه خیلی تنگه شده، چند روز پیش آنلاین شده بود و تو استتوسش نوشته بود: «خاک تو سر هرچی آدم بیمعرفته!»؛ دلم یه جوری شد… :|
نوشتهشده در شخصی | ۶ نظر
۹ آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۳۷ ق.ظ
اون لحظهای که مث ج.ندهها دهنتو باز کردی و به من که خیر سرم میخواستم ازت دفاع کنم که نبرنت٬ فحش ناموس دادی؛ جوابت فقط یه کشیده بود؛ که نخوردی….
نوشتهشده در شخصی | ۲ نظر
۸ آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۴۱ ق.ظ
نگاهش میکنم٬ نگاهم نمیکند
دلم میخواهدش٬ دلش میخواهدم؟
نمیدانم؛ دلش را ندارم چیزی بگویم٬ دلش را دارد چیزی بگوید؟
هرچند؛ چیزی نباید بگوید٬ چیزی باید بگویم
نمیگویم؛ رد میشوم٬ رد میشود….
نوشتهشده در شخصی | بدون نظر
۳ آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۴۰ ق.ظ
There’s something inside me that pulls beneath the surface
Consuming/confusing
This lack of self-control I fear is never ending
Controlling/I can’t seem
To find myself again
My walls are closing in(without a sense of confidence and I’m convinced that there’s just too much pressure to take)
I’ve felt this way before
So insecure
نوشتهشده در شخصی | یک نظر
۱ آبان, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۵ ق.ظ
یک
ساعت حدودای یکونیم دوئه٬ به زور داد و بیداد ماماناینا میری بگیری بخوابی؛ بعدش هنو ده دیقه نیست که دراز کشیدی و در حالت قیلیویلی و هپروتی که یهو با صدای واقعا دلنشین و بهیادماندنی ماشین آشغالانس قلبت میاد تو دهنت:«پسسسسس». قبلا فک میکنم حدودای ساعت نه اینا میومدن آشغالا رو میبردن؛ از این رو لازم دیدم که مراتب اعتراض خودم رو از صدای «پسپس» ماشین آشغالانس که معمولا از ساعت یکونیم به بعد کار شریف خودش رو شروع میکنه اعلام کنم و از شهردار محترم تهران در خواست رسیدگی به این امر خطیر رو بکنم؛قربون دستت ممدباقر جون فقط بگو اینا هم ساعت دو بعد نصفه شب جوک زیر شکمی رو با داد و فریاد واسه هم تعریف نکن به هرحال چیزه یه مقدار!
دو
چرا همه این دختر دبیرستانیا رو مسخره میکنن؛ اصن که به نظر من مسخره هم خودتونین. نمونهش این دبیرستان بالا خونه ما؛ اصن من که فک میکنم این قرار بوده دبیرستان تیزهوشان بشه نامردی کردن در حقهشون. واقعا معلومه که توش داره واقعا کار(!) انجام میشه. میدونین اصن آدم لذت میبره این همه هوش و ذکاوت و هنر رو در امر همکلاسیآرایی رو میبینه. ببینم این درس «چطور خود و همکلاسی خود را بیاراییم» چندصد واحده!؟! من که هر وقت از دمه کلاسای این مدرسهه رد شدم اینا یا دارن خودشون رو میاراین یا همکلاسیهاشون رو! نه واقعا واسه من سواله الان…
سه
من جدیدا به یک کشف جدید در علم اَبَرنو زیستشناسانه دست یافتم و اون این که به تازگی گربههای شهر تهران علاوه بر بیحیایی مفط به بیغیرتی مفرط هم مفتخر شدن. باشد که خودتان متوجه شده باشید….
پ.ن: به طرز ناجوانمردانهای احساس میکنم یه سرماخوردگی گردنکلفت رو در پیش دارم….
نوشتهشده در شخصی, کمی درگیرانه | بدون نظر