■■ عزم آدما بلند٬ روح آدما وسیع
توی شعرم واسشون کوه و دریا میذارم
.
.
.
.
من مسافر و غریب٬ اما لبریز یقین…
پینوشت: دیروز شهرام(که یکی از دوستان نزدیک ناصر بوده) حدود ده دوازدهتا از عکسهای آخرین لحظات عمر ناصر رو بهم نشون داد؛ یهجوری شدم!
■■ عزم آدما بلند٬ روح آدما وسیع
توی شعرم واسشون کوه و دریا میذارم
.
.
.
.
من مسافر و غریب٬ اما لبریز یقین…
پینوشت: دیروز شهرام(که یکی از دوستان نزدیک ناصر بوده) حدود ده دوازدهتا از عکسهای آخرین لحظات عمر ناصر رو بهم نشون داد؛ یهجوری شدم!
همیشه هم پسرفت بد نیست؛
اسمش را میگذارم خستگی از تم جدید! :)
یک) سعی میکنم وقتی توی خیابون راه میرم زیاد به آدما نگاه نکنم؛ زمین گاهی وقتها بهترین نقطه برای خیره شدن، اگر زمین نخوری! یا اینکه وقتی داری جلوتو نگاه میکنی به همه بیتوجه باشی مخصوصا بعضی دخترا که فک میکنن همه پسرا فقط واسه این اومدن بیرون که اونا رو نگاه کنن.
دو) میگن ایرانیا ملتی احساساتی هستند. من میگم نه اینطوری نیست بلکه ما ملت جوگیری هستیم! کافیه فقط یه خوردی به رفتار بقیه و خودمون توی زندگی روزمره بیشتر توجه کنیم. یارو نشسته داره واست درد و دل میکنه و از بدبختی و بیچارگیش میگه، شما هم این وسط میشید سنگ صبور و آخی! دو ساعت بعد یکی دیگه میاد میشینه پیشتون از وضع خراب بازار میگه، حالا شما میشید باز هم سنگ صبور!! نکته جالب اینجاست که بعد از چند دقیقه شما میشید همون خودتون که بودین و تمام بدبخت بیچارگیها یادتون میره! اصلا اینا که گفتم چه ربطی به هم داشت؟! اه، نتونستم حرفم رو درست بزنم!
سه) ماه رمضون هم شد. سه چهار روز اول رو روزه گرفتم، امروز رو ولی نتونستم بگیرم، فردا رو هم احتمالا روزه نخواهم بود، یه خورده تجدید قوا بشه تا بتونم بقیه روز ها رو بگیرم. واقعا احساس پاکی میکنم وقتی روزه هستم، یه جور حس خوبی بهم دست میده دلیلش رو هم نمیدونم.
چهار) تولد مریم اردکانی هم شد. خیلی دختر خوبیه. با اینکه تا حالا ندیدمش ولی فک کنم از اون دختراس که من دوسشون دارم. تولدش مبارک.
پنج) امروز رفتیم و امآرآی از سرم گرفتیم. اون تونلی که آدم میرفت توش خیلی دلهرهآور بود. خیلی هم طول میکشید کاراش. حالا قراره فردا بازم بریم دکتر و بعد از اومدن جواب امآرآی بهش نشون بدیم.
شیش) همین.
■■ یه لحظه بشینید فک کنید، پنج شیش ماه قبل؛ زندگی توی وبلاگستان و نت آروم بود، همه سرشون توی کار و زندگی خودشون بود و داشتند وبلاگشون رو مینوشتن مثل بچه آدم و با همدیگه هم توی صلح و صفا زندگیشون رو میکردن و غیره! نمیدونم اصلا یهو چی شد یهو همه قاطی کردن و شروع کردن گیر دادن به هم؛ مینیمالنویسا میان گیر میدن به آیتی نویسا، فلسفهنویسا میگن کلن اینجا مبتذله؛ مذهبیها میگن این چه وضعشه با این با این وبلاگای لخت و پتیتون؛ اون میاد مزنه تو سر این، این میره زیرآب اونو میزنه و ….. کلا چرا؟! توی فرندفید هم که دیگه روزی نیست یکی ناراحت نشه؛ قشنگ اینجا هم شد مثل دنیای واقعی.
باباجان! چهکار به کار هم دارید آخه، بشینید مثل بچه آدم وبلاگتون رو بنویسید، فیدتو رو بخونید و اگر هم میخواید نقد کنید، درست حسابی نقد کنید؛ خیلی ببخشید این حرف رو میزنما، شوخی خرکی هم نکنید با هم(!)، که بخواید همدیگه رو برنجونید؛ خودم رو هم میگم، یعنی خودم هم جزء همین شماهام دیگه!! با اینکه میدونم نمیشه ولی واقعا باید فکری کرد به حال اینجاها…
■■ توی این مطلب هیچی وجود نداره(دقیقا مثل قبلیا!)؛ همینجوری که نشسته بودم این تیتر به ذهنم رسید؛ حالا هرچهقدر زور زدم هیچی به ذهنم نرسید که در موردش بنویسم! همیشه همینه، یه موضوع یا یه تیتر به ذهنم میاد، بدش وقتی ادیتور رو باز میکنم کلا همهش پاک میشه؛ بعدش همینجوری زل میزنم به ادیتور و مثل چی میمونم تو گِل! یا مثلا اینکه تصمیم میگیرم مطلب بنویسم ولی اینبار همون موضوع هم نمیاد. به هرحال فک کنم تنها سود این مطلب این بود که یهدونه مطلب به بقیه اضافه شد!
پ.ن: ویدئوی ژاپنی صحبت کردن مایک رو توی لایو ارث رو، بالاخره توی یوتیوب پیدا کردم. :)