۱ مهر, ۱۳۸۷ در ۲:۰۱ ق.ظ
■■ یکشنبه٬ سیویکم شهریور؛ شب بیستویک رمضان؛ شبقدر
هرکسی یه جور داره امشب رو میگذرونه٬ هرطور بخوایم فکر کنیم٬ امشب با بقیه شبا فرق داره. میگن اتفاق مهمی توی این شب(و دو شب دیگه) افتاده. قرآن؛ آیات خدا٬ امشب نازل شده. من امشب به دلایلی که کمی شخصی و خیلی مفصله نرفتم مراسم احیا و سعی کردم با خوندن یه مقدار قرآن کاری کرده باشم. عدهای دارن واقعا تو مساجد کار خوب میکنن ولی آیا همه همینطورن اونجا ؟! جمع نمیبندم چون میدونم واقعا کسانی هستند که با دل پاک میرن اینجور جاها؛ اما سراغ دارم کسانی رو هم که برای کارهای مثل «گشتن تو خیابونا»٬ «ملاقات با دوستدختر/پسر»٬ «دختربازی» و از این دست کارا میرن بیرون. اینها را باید چهگفت؟! اونها هم مسلمونن و مطمئنا مفهوم قدر رو میدونن. خودم رو بندهی متدین و پاکی نمیدونم اما لااقل به اسم دین پی ناموس(!) دیگران نمیافتم.
پ.ن: این را هم میدانم اینها که من میگم نه نماینده دین هستن نه باید دین را با اینها شناخت٬ میدانم. منتها خواستم شکایتی کرده باشم. :)
نوشتهشده در اجتماعی, عمومی | ۳ نظر
۲۸ شهریور, ۱۳۸۷ در ۳:۲۵ ب.ظ
■■ عزم آدما بلند٬ روح آدما وسیع
توی شعرم واسشون کوه و دریا میذارم
.
.
.
.
من مسافر و غریب٬ اما لبریز یقین…
پینوشت: دیروز شهرام(که یکی از دوستان نزدیک ناصر بوده) حدود ده دوازدهتا از عکسهای آخرین لحظات عمر ناصر رو بهم نشون داد؛ یهجوری شدم!
نوشتهشده در عمومی, موسیقی | ۲ نظر
۲۵ شهریور, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۳ ب.ظ
همیشه هم پسرفت بد نیست؛
اسمش را میگذارم خستگی از تم جدید! :)
نوشتهشده در عمومی | ۲ نظر
۱۸ شهریور, ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۵ ب.ظ
یک) سعی میکنم وقتی توی خیابون راه میرم زیاد به آدما نگاه نکنم؛ زمین گاهی وقتها بهترین نقطه برای خیره شدن، اگر زمین نخوری! یا اینکه وقتی داری جلوتو نگاه میکنی به همه بیتوجه باشی مخصوصا بعضی دخترا که فک میکنن همه پسرا فقط واسه این اومدن بیرون که اونا رو نگاه کنن.
دو) میگن ایرانیا ملتی احساساتی هستند. من میگم نه اینطوری نیست بلکه ما ملت جوگیری هستیم! کافیه فقط یه خوردی به رفتار بقیه و خودمون توی زندگی روزمره بیشتر توجه کنیم. یارو نشسته داره واست درد و دل میکنه و از بدبختی و بیچارگیش میگه، شما هم این وسط میشید سنگ صبور و آخی! دو ساعت بعد یکی دیگه میاد میشینه پیشتون از وضع خراب بازار میگه، حالا شما میشید باز هم سنگ صبور!! نکته جالب اینجاست که بعد از چند دقیقه شما میشید همون خودتون که بودین و تمام بدبخت بیچارگیها یادتون میره! اصلا اینا که گفتم چه ربطی به هم داشت؟! اه، نتونستم حرفم رو درست بزنم!
سه) ماه رمضون هم شد. سه چهار روز اول رو روزه گرفتم، امروز رو ولی نتونستم بگیرم، فردا رو هم احتمالا روزه نخواهم بود، یه خورده تجدید قوا بشه تا بتونم بقیه روز ها رو بگیرم. واقعا احساس پاکی میکنم وقتی روزه هستم، یه جور حس خوبی بهم دست میده دلیلش رو هم نمیدونم.
چهار) تولد مریم اردکانی هم شد. خیلی دختر خوبیه. با اینکه تا حالا ندیدمش ولی فک کنم از اون دختراس که من دوسشون دارم. تولدش مبارک.
پنج) امروز رفتیم و امآرآی از سرم گرفتیم. اون تونلی که آدم میرفت توش خیلی دلهرهآور بود. خیلی هم طول میکشید کاراش. حالا قراره فردا بازم بریم دکتر و بعد از اومدن جواب امآرآی بهش نشون بدیم.
شیش) همین.
نوشتهشده در شخصی, عمومی | ۲ نظر
۳۱ مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
■■ یه لحظه بشینید فک کنید، پنج شیش ماه قبل؛ زندگی توی وبلاگستان و نت آروم بود، همه سرشون توی کار و زندگی خودشون بود و داشتند وبلاگشون رو مینوشتن مثل بچه آدم و با همدیگه هم توی صلح و صفا زندگیشون رو میکردن و غیره! نمیدونم اصلا یهو چی شد یهو همه قاطی کردن و شروع کردن گیر دادن به هم؛ مینیمالنویسا میان گیر میدن به آیتی نویسا، فلسفهنویسا میگن کلن اینجا مبتذله؛ مذهبیها میگن این چه وضعشه با این با این وبلاگای لخت و پتیتون؛ اون میاد مزنه تو سر این، این میره زیرآب اونو میزنه و ….. کلا چرا؟! توی فرندفید هم که دیگه روزی نیست یکی ناراحت نشه؛ قشنگ اینجا هم شد مثل دنیای واقعی.
باباجان! چهکار به کار هم دارید آخه، بشینید مثل بچه آدم وبلاگتون رو بنویسید، فیدتو رو بخونید و اگر هم میخواید نقد کنید، درست حسابی نقد کنید؛ خیلی ببخشید این حرف رو میزنما، شوخی خرکی هم نکنید با هم(!)، که بخواید همدیگه رو برنجونید؛ خودم رو هم میگم، یعنی خودم هم جزء همین شماهام دیگه!! با اینکه میدونم نمیشه ولی واقعا باید فکری کرد به حال اینجاها…
نوشتهشده در عمومی | ۵ نظر