تا این لحظه 212 نفر مشترک اینجا شده‌اند٬گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد!

آرشیو برای 'اجتماعی'

آنتونی میکالف

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

در حین وبگردی‌های روزمره به وب‌سایت آقای آنتونی میکالف برخورد کردم. مایکل سال ۱۹۷۵ توی انگلیس به دنیا اومده و تا به حال جایزه‌های زیادی رو هم برای اثرات هنری‌ش برده. کارهای این جناب رو خیلی دوست دارم هرچند که شاید یه مقدار غیر طبیعی به نظر بیان. خودش در مورد کارهاش میگه:

وقتی من شروع می‌کنم به نقاشی مثل این می‌مونه که از خودم هیچ اراده‌ای ندارم و کارها به صورت رندوم کشیده می‌شن! این سیر هم همیشه به صورت خراب کردن ظاهر یک صورت پدیدار می‌شن، تا یک جور هویت خلق بشه. کارهای من درست مثل تماشای یک فیلم از دیزنی‌ه که داره به سمت یه پورنوگرافی شدید سوق پیدا می‌کنه!

فلسفه‌ی جالب داره نه؟!

تصویر بالا هم از نظر من یکی از بهترین کارهاشه، اون دو قلب اون وسط کلی حرف داره واسه گفتن!

پ.ن: این جناب آنتونی از دوستان صمیمی مایک شینودا هم هست. D:

ما هم می‌توانیم زندگی‌بخش باشیم

نوشته‌شده توسط مهران در خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷

مدتی قبل به همراه خانواده به خانه‌ی یکی از اقوام نسبتا دور رفته بودیم٬ مدت‌ها بود که به خانه‌شان نرفته بودیم و البته این رفتن هم دلیل داشت. رضا پسر بزرگ این خانواده بر اثر بیماری کلیوی فوت شده بود. می‌دونستم مدت‌هاست که دیالیز می‌شه و هرچند وقت یک‌بار هم که می‌دیدمش از بار قبل نحیف‌تر و لاغر تر شده بود٬ خانوادش می‌گفتن اگر یکی پیدا می‌شد که به‌ش کلیه اهدا کنه زنده می‌موند. گروهی خونی هیچ یک از آشنایان و فامیل‌هایی که می‌شناختن O نبود که بتونن کمکی کنن.

داشتم با خودم فک می‌کردم که اگر همه ما این باور رو داشته باشم که حداقل بعد از مرگ‌مون بدن‌مون چیزی جز یک ماده نباتی نیست٬ الان رضا زنده بود و داشت مثل من و شما زندگی می کرد! زیاد بلد نیستم از این حرفای احساسی بزنم فقط گفتم شاید شما هم بخواید توی سایت ایران اهدا عضو بشید. این سایت و موسسه زیر نظر بیمارستان دکتر مسیح دانشوری اداره میشه و همه می‌تونن به سادگی هرچه تمام‌تر درش عضو بشن. بعد از عضویت هم کارتی براتون ارسال میشه که یک نوع اجازه‌نامه برای اهدای اعضای شما بعد از مرگ‌تون خواهد بود. کارت من حدود یه هفته پیش رسید٬ امیدوارم ریا نباشه اما با داشتن این کارت احساس خوبی دارم٬ دلیل‌ش هم که فک کنم واضح‌ه. (:

به هرحال اگر دوست دارید که در سایت ایران‌اهدا عضو بشید٬ میتونید از این لینک استفاده کنید. (:

پ.ن: آماری هم که در سایت وجود داره جالبه: ۵۶٪ زیر بیست و پنج سال !

دختر جوان!

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷

مکان سوپر ۶ - فاز یک شهرک اکباتان
محیط تقریبا شلوغه و ۸۰درصد جمعبت رو جوان‌های ۲۰ تا ۳۰ ساله تشکیل میدن، من و دو دوستم نشستیم و داریم راجع به برنامه نود دیشب صحبت میکنیم و هر از چندگاهی نگاهی موذیانه به جمعیت و مردم در حال عبور می‌ندازیم! زن مسنی از دور در حال نزدیک شدن‌ه و دختر ۲۴-۲۵ساله‌ای هم همراهی‌ش میکنه. کمی که این دو نزدیک‌تر میشن، متوجه نگاه‌ متعجب مردم در حال عبور که به طور ناگهانی هم جلب شده میشیم. از دور همه‌چیز عادیه و همین باعث کنجکاوی من و دوستام میشه.
مردم همچنان ناگهان نگاه‌شون به سمت زن مسن و دختر جلب میشه. نکته‌ی عجیب اینه که بعد از نگاه‌های متعجب همه به نوعی سعی میکنن نگاه‌شون رو به جایی دیگه سوق بدن ولی هنوز تمام نگاه‌ها اونا رو تعقیب میکنه.

با نزدیک‌تر شدن این دو  تمام هیبت و بدن این دو مشخص میشه، نزدیک‌ه شاخ روی سرم سبز بشه، مانتوی دختر جوان بسیار کوتاست و زیر مانتو شلواری دیده نمیشه، بدن دختر عریان مادرزاده! دختر اما بدون توجه به جمعیت در حال تماشای ویترین مغازه‌هاست. خانواده‌ها و مادران و پدرانی که به همراه بچه‌هاشون به بازارچه اومدن مسیرشون رو کج میکنن و زیر لب هم چیزهایی میگن. چند پسر جوان هم خنده‌های بلندی رو سر میدن. دخترهای جوان یا نگاهی طعنه‌آمیز دارن یا نگاهی تحسین‌کننده!

خنده‌ای همراه با تعجب زیاد و نگاهی به یکدیگر حاصل دیدن این صحنه برای من و دوستام‌ه. ناگهان صدای بوق ممتدی توجه همه رو جلب میکنه؛ زانتیای سفیدی مبدا بوق‌ه، توجه مادر و دختر مذکور هم جلب میشه. ظاهرا مخاطب زانتیای سفید اونا هستند، زن مسن لبخندی میزنه و با هم به سمت ماشین حرکت میکن و سوار ماشین میشن و از جمعیت دور میشن!

پ.ن: انگار دختر می‌خواست به نوعی جلب توجه بکنه یا یک جور اعلام وجود؛ شاید هم میخواست شهامت‌ش رو نشون بده ولی در کل هر منظوری داشت بسیار غافلگیر کننده بود!!

اسلام و جغرافیا

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷

چند روز پیش توی اتوبوس نشسته بودم و به سمت میدون هفت تیر میرفتم. مرد مسن خوش‌پوشی تو صندلی جلو نشسته بود. مرد میانسالی هم کنار دستش نشسته بود. هر از چندگاهی صحبت‌های بین ای دو رد و بدل میشد. زیاد به صحبت‌هاشون توجه نمیکردم؛ ولی یک سری از صحبت‌های پیرمرد توجه‌م رو جلب کرد، در مورد بارش‌های کم بارون و وضعیت بد کشاورزی شمال میگفت. میگفت: «هی میگن این اروپایی‌ها کافرن، دین و ایمون ندارن. والا ما هر وقت چشممون به تلویزیون خورده یا داره بارون میاد یا قبلش بارون اومده بوده اونجا! اون‌وقت ما دلمون خوشه سردمدار اسلام ناب محمدی و دین رحمتیم تو دنیا. کو پس. اینجوری که من میبینم این دین رحمت جز بدبختی واسه ما هیچی نداشته!!»

اما فکر نکنم منطقه جغرافیایی ربطی به آیین آسمانی داشته باشه!

خوزستان در خطر است!

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷

ظاهرا امروز پنج‌شنبه خوزستان در حالت بحرانی قرار داره، از قرار معلوم گرد و خاک بیش از حد زندگی مردم اون‌جا رو مختل کرده و تقریبا دیگه خوزستان شبیه به منطقه‌ای غیرقابل سکونت شده. به نظر میاد اگه مسئولین بی‌لیاقت مملکتی هرچه زودتر کاری برای مردم اونجا نکن، باید شاهد یک فاجعه‌ی انسانی در خوزستان باشیم.

ولی احتمالا آقایون هیچ ارزشی برای مردمی که توی خوزستان هستند قائل نیستند، چون از صبح تا حالا ۱۰بار تلویزیون اخبار کشته شدن یه عرب (…) رو توی فلسطین گوربه‌گوری اعلام کرده، ولی احتمالا خوزستان هنوز در صف الویت‌های صداوسیما خاک‌برسر قرار نگرفته!! واقعا هم اگه تو سرمون بزنن حق‌مونه(!) وقتی دولت مهروز جون ۴میلیون نفر از مردم خوزستان براش ارزشی نداره، دیگه ….

یکی از عکس‌های ناسا از فاجعه‌ی زیست محیطی اخیر - تصویر از وبلاگ گناهکار

به هرحال تنها خواهشی که از عزیزانی که در خوزستان هستند، دارم اینه که هر طوری شده عکس‌ها و فیلم‌هایی از وضعیت موجود تهیه کنند و روی اینترنت پخش کنند، مطمئن باشند که ما حمایت‌شون می‌کنیم تا بالاخره شاید بتونیم یه مقدار حواس مسئولین رو به سمت خوزستان جلب کنیم!

مرتبط :مرکز تجمع معترضان
مطلب کامیار در این مورد(کامیار خودش تو خوزستانه و از نزدیک داره لمس میکنه ماجرا رو) ؛
لینک‌ها در بالاترین، لطفا به همه مثبت بدید

مردم قشنگ!

نوشته‌شده توسط مهران در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

تا حالا هیچ توجه کردین که مردم این شهر(تهران) چقدر در همه چیز تخصص دارن! از تعمیرات ماشین گرفته تا درمان سنگ کلیه و فشار خون بالا !

فقط شما کافیه توی اتوبوس یا مترو یا تاکسی و… سر صحبت رو با بغل دستیتون باز کنین(البته بغل دستیتون باید هم  جنستون باشه وگرنه) خوب حالا دو حالت پیش میاد : حالت اولش اینه که طرف اینقدر خسته و بی حوصله هست که اصلا جوابتون رو نمیده و شما ضایع میشید!

اما حالت دومش جالبه و اون اینه که طرف جوابتون رو میده و شروع میکنه با شما صحبت کردن.اول از کارو شغلتون میپرسه ٫ بعد از کار خودش میگه(شانس بیارین طرف خالی بند از آب در نیاد!)
حالا نوبت اجرای نقشه‌س: مثلا بگید چند وقته که پهلوتون درد میکنه و به چند تا دکتر هم مراجعه کردین اما هنوز دردتون خوب نشده. خوب دیگه کار شما تموم شد حالا باید منتظر نسخه‌هایی باشین که براتون پیچیده میشه
«هندونه رو بپز آبش رو صاف کن و هر روز دو لیوان بخور ٫ ماالشعیر بخور خوبه یک هفته ای سنگ کلیه رو میندازه اگرم تونستی الکل دارشو بخور!»

اما تازه این شروع ماجراست. بعد از کل این توصیه‌ها و نسخه‌ها حالا دادن شماره تلفن های دکترا شروع میشه:
«این دکتره خیلی خوبه ۶ ماه ایرانه ۷ماه هلند! اصلا یه دفعه بری پیشش حالت خوبه خوب میشه، این دکتره فقط عمل میکنه اصلا دارو نمیده کارش عالیه!»

تا اینجا همه صحبتها علمی بود، خدا به خیر بیاره موقعی که پای رمال و فالگیر بیاد وسط:
«این آدرسه یه رماله خیلی کارش خوبه با ۵۰ هزار تومن یه دعا واست مینویسه تا آخر عمرت درد یادت میره، یه فالگیره هست جن ظاهر میکنه درداتو میدزدن میبرن!»

و دیگه حد آخرش اینه طرفتون خودش رمال باشه:
«ریشه جوز هندیو با بال مورچه بالدار با یکم عنبرنسارا و پیش آب بز و یکمم خاک در حموم تو آب حل کن بعد بجوشونش روزی دوبار بخور حالت خوبه خوب میشه!»

من رای دادم، چرا؟!

نوشته‌شده توسط مهران در اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶

List[19]

امسال بر خلاف عقیده دیروزم و روزهای قبلم، رای دادم به لیست بالا(البته الان که این مطلب رو مینویسم هنوز رای ندادم!) زیاد بلد نیستم توضیح بدهم، همان بد و بدتر و اینا ! اما یک نکته : عزیزانی میگویند که مشکل اینجاست که بدتر از قبل انتخاب شده، به نظر کمی هم حق دارند، اما من امروز فرض را بر انتخابات بدون مشکل و دست‌کاری گذاشتم. باشد که همین باشد!!