۶ دی, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
چند روز پیش وقتی از شرکت اومدم بیرون کلا خود یوسفآباد خیلی شلوغتر از روزای پیشش بود و این یعنی ترافیک شدید تو خیابون فتحی شقاقی و احتمالا خیابون ولیعصر. به هرحال تصمیم گرفتم پیاده تا میدون ولیعصر برم. پیاده راه افتادم و بعد از حدود بیس دیقه رسیدم میدون و سوار اتوبوسهای اکباتان شدم. ترافیک به حدی بود که که از ابتدای خیابون جمالزاده تا سر باقرخان حدود یک ساعت و نیم طول کشید! و دقیقا مشکل هم همینجا پیش اومد. اواسط چمران بودیم که مرد لاغراندامی نزدیک راننده اومد، من چون جا نبود جلو واستاده بودم و به در جلوی اتوبوس تکیه داده بودم. مرد سرش رو نزدیک راننده کرد و گفت:«آقا میشه لطف کنید و در رو بزنید من پیاده شم؟!» اما راننده گفت:«ایستگاه!» درخواستهای مرد برای پیاده شدن ادامه داشت:«آقا میشه در رو بزنید من مشکل دارم…» ولی راننده که سن زیادی هم نداشت حرفش یکی بود:«ایستگاه!» بالاخره مرد کوتاه اومد و برای دقایقی حرفی نزد. بعد از چن دیقه دختر جوونی از قسمت خانمها به جلوی اتوبوس اومد :
- آقا لطفا در رو بزنید ما پیاده شیم…
+ ایستگاه خواهرم! لطفا بفرمایید عقب!
- ینی چی آقا ما الان یه ساعت اینجا موندیم، چی میشه حالا در رو بزنی؟!
+ گفتم ایستگاه خانم محترم…
دختر ول کنید نبود، ظاهرا با اون مرد جوون زن و شوهر بودن. چند لحظه سکوت شد ولی یهو مرد انگار از عصبانیت منفجر شد:«میگم مشکل دارم مرتیکه عوضی در رو بزن دیگه!» راننده هم انگار دلش یه دعوای درست و حسابی میخواست.
- عوضی باباته مرتیکه، میگم ایستگاه بفهم و دیگه زر مفت نزن!
+ گه زیادی نخور، میگم در رو بزن باید در رو بزنی…
- خفه شو بابا…
دیگه کمکم داشتن گلاویز میشدن که دیدم باید کاری بکنم. رفتن بینشونو و با کمک چند نفر دیگه کمی از هم جداشون کردیم، اما هنوز داد و بیدادشون ادامه داشت. دختر جوون هم اون وسط هر چند دیقه یه دادی میزد. اما ظاهرا کل اتوبوس قاطی کرده بودن. چون یهو از وسط اتوبوس هم صدای داد و بیداد اومد! ظاهرا یه سری هم اون وسط درگیر شده بودن. به هر شکلی بود و بعد از چند دیقه اوضاع آروم شد و مرد و دختر جوون به عقب اتوبوس رفتن. بعد از چند لحظه یواش به راننده گفتم:«آقا حالا یه جایی این در رو بزن شر رو بخوابون!» راننده نگاهی بهم کرد و یواش گفت:«آره الان اون جلو نگه میدارم، این یارو هرچهقد اینجا باشه اعصاب خودمم (….)تر نمیشه!» بالاخره راننده کوتاه اومد و اون دوتا پیاده شدن. بگذریم از فحشهایی که موقع پیاده شدن رد و بدل شد!
اما بعد از چن دیقه صدایی از عقب کل اتوبوس رو فریز کرد: «آقا میشه در رو بزنی پیاده شم؟!»
نوشتهشده در رساله اتوبوسیه | ۲ نظر
۲۵ آذر, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
امروز از اولی که سوار اتوبوس شدم، یه حسی میگفت یه جوریه این اتوبوس. حالا دقیق نمیدونم به خاطر افرادی بود که ته اتوبوس نشسته بودن(!!) یا اینکه کلا خوده اتوبوس یه جوریایی بود. وقتی سوار شدم فقط یه صندلی خالی بود که اونم قبل از اینکه بخوام تصمیم بگیرم در موردش، توسط دوتا از هموطنای(!) افغانی مون پر شده بود. روز نسبتا شلوغی بود طوری که ترافیک هر روزه حتی تا نزدیکای فاز دو هم کشیده شده بود؛ در هر صورت از میدون آزادی رد شدیم و وارد شیخ فضلالله شدم. عجیب بود که اونجا خیلی خلوتتر بود واسه همین هم راننده پاشو گذاشته بود رو گاز و میتازوند. از سر نونوایی بربری ِ سر طرشت رد شدیم: پرت پرت پرت پرت…. یههو اتوبوس واستاد، اوه نه! دقیقا بدترین اتفاق ممکن افتاد: اتوبوس پوکید! راننده عین فرفره پرید پایین و یه خورده با موتور و اینا ور رفت. دیگه همه سر و صداشون در اومده بود. بعد از چند دیقه راننده اومد بالا: آقایون خانوما بفرمائن پایین اتوبوس خرابه. همه با غرغر پیاده شدن. واقعا بدترین جای ممکن خراب شده بود، دقیقا جایی که کمه کم باید نیم ساعتی واستی تا ماشین گیرت بیاد، برای همین هم با دو برادر افغانی مسیر شیخ فضلالله تا پل ستارخان رو پیاده طی طریق کردیم و از اونجا رهسپار محل کار شدیم.
نوشتهشده در رساله اتوبوسیه | ۲ نظر
۳ آذر, ۱۳۸۷ در ۹:۵۳ ب.ظ
میگن که به تلخترین چیزهای زندگی هم میشه با نگاه مثبت و شاد نیگا کرد(میگن حالا؟! ولی اگرم بگن چیز مزخرفی گفتن!). حالا؛ امروز توی اتوبوس توی ایستگاه اول ستارخان، مردی سوار شد که از شدت اعتیاد به زور راه میرفت و قاعدتا بلیط هم نداد؛ حالا از شانس ما هم طرف اومد کنار من نشست، یارو حال نداشت راه برهها ولی نمیدونم این انرژی حرف زدن رو از کجا میاورد؛ از حق نگذریم واقعا سطح صحبتهاش هم به قیافه و وضعی که داشت نمیخورد روراست بگم خیلی قشنگ حرف میزد ولی چه فایده…/ یکی دو ایستگاه مونده به میدون توحید پرسید که: «داداش، من بخوابم برم میدون توحید کژا باس پیاده شم؟!» که بهش گفتم دو ایستگاه بعد. اما یارو ول کن نبود، فک کنم تا خود ایستگاه میدون توحید یه هیفدهباری براش گفتم که کجا باید پیاده شه؛ آخر سر هم یه دوباری هم از راننده پرسید؛ میگم این معتادا هرچهقد هم پرفوسور هم باشن بازم این زهرهماری عقلشونو پوکونده…
پ.ن: ربط اون جملهی اول رو به بقیه متن خودمم نفهمیدم :ی
نوشتهشده در رساله اتوبوسیه | ۴ نظر
۲۱ آبان, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۲ ب.ظ
از اونجایی که خیابونای تهران(که میتونید با ضریبهای مختلف این نام رو برای شهرهای مختلف هم به کار ببرید!) دارای تعداد زیادی ماشینه و پیرو اون دارای ترافیک زیادی هم هست؛ قاعدتا اونهایی که توی ترافیک میمونن وقت زیادی از روز رو پشت ترافیک هستن. حالا این وسط اونهایی که اتوبوس سوار هستن شانس این رو دارن که توی این ترافیکهای خستهکننده کمی سر خودشون رو گرم کنن؛ شاید با روشهای زیر:
یک
خوب یکی از ابتداییترین روشها، صحبت با یکی از آدمای تو اتوبوسه؛ فقط سختی کار اینجاست که باید یه موضوع برای حرفزدن وجود داشته باشه که اینهم کار خیلی سختی نیست، میتونید در وهله اول به ترافیک گیر بدین که این خودش به طور خودکار به سمت بیلیاقتی مسئولین و در نهایت نامشروع بودن نظام جمهوری اسلامی و در آخر آرزوی آمرزیده شدن رضاشاه از طرف خدا ختم خواهد شد.
دو
یکی از پتروسوارترین روشهای ممکنه که باعث رفع کسالت میشه،بلندشدن از صندلی برای نشستن یکی از افراد مسن و غیرمسن داخل اتوبوسه. این کار چندین حسن داره: یکی اینکه دعای اون شخص همیشه بدرقه راهتون خواهد بود! یکی هم اینکه دعایی بقیه مردم همیشه بدرقه راهتون خواهد بود و…..
سه
یکی دیگر از رموز خودسرگرمکنینگ در اتوبوس اختلاط با راننده اتوبوس است. برای اینکه خود را به راننده نزدیک کنید، اول باید اعتمادش رو جلب کنید که اینکار هم با گرفتن بلیط از مردم و اعلام مقصد اتوبوس به آنها، به سادگی هرچه تمامتر انجام میشود. حالا دیگر خیالتتان راحت است که تا خود مقصد راننده مدام صحبت خواهد کرد و منتظر تایید شما هم نمیمونه. مبحث اصلی حرفهاش هم بیشتر حول فشهای رکیک به جمهوری اسلامی و رانندههای ناشی در خیابون چرخش پیدا خواهد کرد.
چهار
این روش مخصوص آقایونه و خیلی هم هیجان انگیزه، البته به شخصه این روش رو چندان توصیه نمیکنم ولیکن به هرحال یکی از روشهاست و باید گفت. میتونید به منتهیعلیه قسمت آقایون رفته و به اون میلهه بچسبید و هر از چند گاهی نگاهی به چند دختری که در آخرین ردیف نشستهاند کنید و لبخند ژکوندی هم بزنید؛ در اینجاست که آنها شیفته چهره نورانی و لبخند زیباتون میشن و اینجوری هم بختتون باز خواهد شد انشاالله(البته این روش به دلایل بیناموسی خیلی بسته توضیح داده شد.)
پ.ن: منتظر ویژهنامههای بعدی باشید. :ی
نوشتهشده در رساله اتوبوسیه | ۷ نظر
۱۸ آبان, ۱۳۸۷ در ۹:۴۸ ب.ظ
توی شرکت به خاطر کاری که نکرده بودم مواخذه شده بودم به خاطر همین اعصابم واقعا خورد بود، از یه طرف هم سردرد شدید و کلیه درد کلافم کرده بود. ساعت حدودای شیش بود که از شرکت بیرون اومدم و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم. تا ایستگاه حدود ۵دیقه بیشتر نیست. توی ایستگاه یه اتوبوس واستاده بود به خاطر همین سرعتمو بیشتر کردم تا بهش برسم. با داد و فریاد اتوبوس رو که در حال حرکت بود نگهداشتم و از در جلو سوار شدم و واسه اینکه جا نبود همون جلو واستادم. دوتا ایستگاه رد شد و همون جلو به میله تکیه داده بودم و داشتم چرت میزدم.
- پسر بیا بشین!
صدا داشت منو میگفت؛ برگشتم، پیرمردی حدود شصتساله بود که میگفت صندلی خالیه بیا بشین. گفتم:«مرسی راحتم، ممنون…» و برگشتم و دوباره به میله تکیه دادم. چند ثانیه نگذشته بود که باز صدای پیرمرد اومد:
- میخوای جیب بزنی؟!
هه! با من بود! گفتم: «چی؟!»؛ گفت: «جیب، جیب! میخوای جیبا رو بزنی؟!»، انگار یه پارچ آب یخ ریختن سرم. اعصابم بدتر به هم ریخت و با صدای بلند گفتم : «جیببر خودتی یارو….»، توجه بقیه هم جلب شده بود دیگه، مرد جوونی گفت: «آخه پدر من به قیافه ای آقا میخوره که….لاالهالاالله….» پیرمرد هنوز رو حرفش بود که من جیببرم…. چندنفر دیگه هم کلا واسه پیرمرد قاطی کرده بودن و از من دفاع میکردن… همه این اتفاقا توی یکی دو دیقه افتاد؛ میدونستم اگه بیشتر از این تو اتوبوس بمونم بالاخره یه کاری دست پیرمرد و خودم میدم؛ پولمو حساب کردمو و از اتوبوس پیاده شدم تا میدون ولیعصر پیاده اومدم…
پ.ن: مردم ِ خیلی عوضیی داریم. :|
نوشتهشده در رساله اتوبوسیه | ۳ نظر