■
- مهران ببین دختره عجب دافیه.
- سعید خاک تو سرت اون پریا* نیست؟!
- @#$E#%$#^@#$!@
* خواهر سعید
■
- مهران ببین دختره عجب دافیه.
- سعید خاک تو سرت اون پریا* نیست؟!
- @#$E#%$#^@#$!@
* خواهر سعید
■ همهچیز از زمانی شروع شد که روزی برادر به خانه آمد و بعد از احوالپرسی با اهالی خانه به گوشه اتاق رفته و دو زانوی خود را در میان دستانش گرفته و داریوش گوش داد! این حرکت تاریخی وی اسباب نگرانی خانموالده را فراهم آورده تا ایشان پیگیر احوال خراب ایشان گردیده و همچون خانم مارپل پی به عشقی پنهان در پیچاپیچ دل و روده این عزیزتر از جان ببرند. بله! برادرمان با دیدن زنداداشمان(آن موقع هنوز به این سمت منصوب نشده بودند!) یک دل بلکه هم بیشتر عاشق جمالات و سجایا و کلا همهچیز ایشان شده بودند!
روزگار گذشت و ناگهان متوجه حضور ابوی بزرگوار، مادر و برادرمان به همراه ایلی از خاله و خانباجی در خانهی جناب کریمی برای عرض خواستگاری شدیم. تا آمدیم به خودمان بیاییم و تنبان را بالا کشیده و عرض اندامی کنیم خود را در مجلسی موسوم به حنابندان دیدم در حال انجام حرکات موزون به شیوه بندری! باری، آن شب به خوبی و خوشی و البته به دلیل خساست اهالی حاضر با جیب خالی و خستگی مفرط گذشت. دو روز را در منزلگاه خود استراحت نموده و به گرمابه همیرفته و شوخ از تن میرهانیدیم!
شب قبل از مراسم عروسی هم با حضور گرم و پرشور فامیلهای شهرستانی(!) به زیبایی هرچه تمامتر پدر خود را که خدا طول عمرشان دهاد جلوی دیدگان خود ملاحظت نموده و عرض سلامی به ایشان کردیم.
گویند هرچه از باد صبا بری میرسد! روز عروسی پدیدار گشت و این حقیر به همراه پسرخاله شریف خود راه افتاده تا به رتق و فتق امور برسیم. از منزل راه افتاده و به همراه فیلم بردار بوقبوق کنان و جیغجیغ دهان مانند اهالی جنگلهای آمازون به دنبال ماشین عروس در خیابانهای تهران ویلان بودیم. در حال کیف و حال خودمان بودیم که ناگهان ندایی لزره بر وجودمان انداخت:
رسید مژده که آمد تهرانپارس و تالار نزدیک است!!
گویی فرشته وحی بر من نازل شده بود. پس به سرعت پا را بر پدال فُشار دادیم تا به تالار برسیم. برخلاف انتظارمان بسیار سریع به تالار رسیده و عروس و داماد را راهی اتاق عقد کرده و خودمان مقداری آب انار(که بویی غیر عادی هم میداد!) نوشیدیم!! خلاصه؛ مراسم شروع شده و من یک عدد انسان را مشاهده نمودم که به بالای سن رفته و آهنگهای خوانندههای توی شوها رو به بدترین شکل ممکن میخواند! و بدتر از آن این بود که باید با این آهنگها حرکاتی هماهنگ و موزون انجام داده و هرچند وقت یکابر هم باسن مبارک را به نشانه شور و هیجان تکانهای وقیحی میدادیم!
شام خوردن هم همانا و نوشاب بر روی لباس ریختنو و گند زدیه شدن به تیپهم همانا ! حال دیگر بگذریم از کشتهها و مجروحات وارده در اثر خوردن و نوشیدن مادهای به نام مستعار آبکی!!
فردای عروسی هم که هرچه قدر سعی کردیم که در خانه پنهان شده و مدل لباسهای بانوان را خوب برانداز کرده تا بعدهها که فشنمن شدیم از استفاده کنیم نشد که نشد!!
…
■ در حین وبگردیهای روزمره به وبسایت آقای آنتونی میکالف برخورد کردم. مایکل سال ۱۹۷۵ توی انگلیس به دنیا اومده و تا به حال جایزههای زیادی رو هم برای اثرات هنریش برده. کارهای این جناب رو خیلی دوست دارم هرچند که شاید یه مقدار غیر طبیعی به نظر بیان. خودش در مورد کارهاش میگه:
وقتی من شروع میکنم به نقاشی مثل این میمونه که از خودم هیچ ارادهای ندارم و کارها به صورت رندوم کشیده میشن! این سیر هم همیشه به صورت خراب کردن ظاهر یک صورت پدیدار میشن، تا یک جور هویت خلق بشه. کارهای من درست مثل تماشای یک فیلم از دیزنیه که داره به سمت یه پورنوگرافی شدید سوق پیدا میکنه!
فلسفهی جالب داره نه؟!
تصویر بالا هم از نظر من یکی از بهترین کارهاشه، اون دو قلب اون وسط کلی حرف داره واسه گفتن!
پ.ن: این جناب آنتونی از دوستان صمیمی مایک شینودا هم هست. D:
■ یعقوبی در تاریخش روایتی را از عمار نقل میکند که هاله، خواهر خدبجه(س)، واسطه شد تا تمایل خدیجه را برای ازدواج با محمد(ص) ابلاغ کند و پیامبر نیز پذیرفت.
اما دختران منصوب به پیامبر و خدیجه، مثل زینب و رقیه و… طبق این نقل و بررسی، دختران هاله بودهاند.
پ.ن: یکی اینو واسه من ترجمه کنه!!
■
نمیدونم این آینهه خرابه یا اینکه این آینه خرابه
که منو اینجوری نشون میده!
■
اپیزود اول - خارجی - محوطه سبز پشت دفتر معاون
پسر شماره یک: خوب بیا این گوشی روشنه، بذار تو کیفت. حالا دیگه هرچیزی اونجا اتفاق بیفته ما اینجا میشنویم.
پسر شماره دو: آره هر وقتم دیدی دیگه موقعیت مناسبه یه سرفه بکنی ما با بچهها ریختیم تو!
دختر: اوکی!
اپیزود دوم - داخلی - راهروی ساختمان مدیریت[به سمت دفتر جناب معاون]
دختر: بچهها صدای منو میشوین؟!
پسر شماره سه: آره، خیلی هم واضح میشنویم. برو موفق باشی!
اپیزود شماره سه - داخلی - دفتر جناب معاون
معاون: بهبه خانم …. چطوری؟! بیا تو.
دختر: سلام. ممنون.
معاون: خب! بذار این پردهها رو هم بکشم آخه نور چشامو اذیت میکنه! چه خبرا؟!
دختر: والا سلامتی. اوووف چهقدر گرمه اینجا، پختم.
معاون: راحت باش! این کولر خراب شده هرچی هم به بچههای خدمات میگم بیان بهش نگا کنن پشت گوش میندازن.
دختر: ئه! میتونم راحت باشم چه خوب! راستی اون چیه اون گوشه؟!
معاون: فرشه! واسه خونه خریدم. میخوای ببینیش قشنگه یا نه؟!!
دختر: وای آره!
[فرش پهن میشود؛ تعدادی کوسن هم در بین آن وجود دارد!]
معاون: آره این کوسنا رو هم اشانتیون داد! بیا بشین رو فرشه ببین چهقدر راحته تا در مورد نمراتت صحبت کنیم!
دختر: آخخخخ که شما چهقدر مهربونید آقای معاون!
معاون: قربونه تو ! راستم میگی ها اینجا چه قدر گرمه؟!
دختر: خب شما هم راحت باشییین!
[لحظاتی بعد...]
معاون: خوب! دیگه چه خبرررر؟!
دختر: والا….اوهوم اوهوم! اوهوم اوهوم [سرفه]
[چند لحظه میگذرد اتفاقی نمیافتد...]
دختر: اوهوم اوهوم….اوهوم اوهومممممم!
[پیغام گوشی موبایل موجود در کیف دختر: Battery Low - Your phone switch off now]
اپیزود چهارم - داخلی - دفتر جناب معاون
دختر: ولم کن وای!!
[بیییییییییییییپ!]
پیام بهداشتی: اگر قصد انجام یک عملیات خطیر را دارید، به طور کامل جوانب امر را سنجیده و سپس اقدام به کار نمایید!
■ خودم رو دعوت کردم این بازی جدیده(حالا چه اصراریه من توی همه این بازیا شرکت کنم!؟) اصولا در زندگی واقعی که همه پدر و مادر و جدوآباد و دوستدختر دوستپسر شون و همسر و فرزندانشون رو دوست دارند قاعدتا، پس به نظرم نباید اینا رو آورد جزء اون دهتا مورد.(اینم شد استدلال آخه؟!)
لینکینپارک! این انتخابهای اول تا نهم من رو توی دوستداشتنیها تشکیل میده. اون آخریش رو هم بچههای وبلاگستان و وب دو و اینترنت و لواشک و گوشیم تشکیل میدن! از اونجایی که من پسر بسیار خوبی هستم و اصولا دارم خودم رو یک عدد آدم متمدن نشون میدم این جمله رو میگم که اصولا از هیچی تو دنیا بدم نمیاد! (اسمایلی حالت تهوع و صفحه شطرنجی به دلیل مشمئز بودن تصاویر!)
پ.ن: واقعا از کسی که این بازی رو راه انداخت معذرت میخواهم که اینچنین به بازیشان دبلیو.سی کردم!