مواجهه - یک

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۷م, ۱۳۸۷

هدف نهایی

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۵م, ۱۳۸۷

■■

گزارشگر: سلام٬ امروز اومدین راهپیمایی که چی بگین؟!
مرد میانسال: همین دیگه٬ هیچ غلطی نمی‌تونن بکنی!

(بر اساس یک گزارش واقعی)

جمعه‌ها؛ روایت‌گر روز قبل از شروع مدرسه!

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۵م, ۱۳۸۷

■■ جمعه‌ها از زمانی که مدرسه رفتنم شروع شد این‌جوری شد برام؛ از کلاس اول دبستان. چه‌جوری شدن‌ش هم که همینجوری که همه میگن؛ یه حس خاص که شاید زیاد هم جالب نباشه. حلا چه‌ربطی به مدرسه رفتن داره؟! وقتی که جمعه می‌شد صبح با کلی انرژی و خوشحالی از خواب پا می‌شدم و می‌شستم پای کارتون‌های جمعه صبح و کلی کیفور می‌شدم٬ ساعت می‌گذشت و بعد از ناهار یه خواب دوساعته و بعدش باز هم کمی برنامه کودک؛ اما؛ ساعت از چهار که می‌گذشت انگار غم دنیا ریخته باشه سرم٬ حالا فردا کی باید بره مدرسه؟! اوضاع بدتر میشد وقتی که یه تکلیفی یا مشقی هم داشتم و انجام‌ش نداده بودم و حال انجام دادن‌ش نبود٬ پس باید خودم رو آماده می‌کردم برای انجام تکالیف در حیاط مدرسه و یا سر زنگ‌های دیگه! آره٬ فک کنم این دلگیر بودن جمعه‌ها از اونجا نشأت می‌گیره! D:

این یک عذرخواهی رسمی‌ست!

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۵م, ۱۳۸۷

■■ بزرگ‌ترین ایراد(میشه گفت بدبختی!) من توی زندگی‌م اینه که اکثر مواقع اول حرف از دهنم بیرون میاد و بعد در موردش فکر می کنم. این‌جا هم همینجوری‌ه! مطلبی رو نوشتم که بعد از نوشتن‌ش فهمیدم که واقعا مطلب بی‌خودی بود٬ واقعا بی‌خود! شاید هدفم چیز دیگه‌ای بود و چیز دیگه‌ای رو به اشتباه نوشتم؛ به‌هر حال از تمامی عزیزانی که با منتشرشدن اون مطلب به نوعی آزرده خاطر شدن صمیمانه و از ته دل عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم که اون مطلب رو بذارن به حساب بی‌تجربگی من. :)

پ.ن یک: تا مدتی هم فقط در مورد لینکین‌پارک(و موسیقی در کل) و زندگی روزمره‌م خواهم نوشت٬ تا کمی بزرگ‌تر بشم!

پ.ن دو: اما اون مطلب رو حذف نمی‌کنم که نشونی باشه برام….

بسیجی

نوشته‌شده توسط مهران در مهر ۴م, ۱۳۸۷

■■ در ذهن من چیزی جز تنفر را یادآور نمی‌شود…

پ.ن: مطمئنا حرکت‌های به وجود اومده اخیر رو توی فرندفید همه دیدید؛ گردآمدن بسیجی‌های تحت وب و به دنبال اون ایجاد رومی به نام بسیج! نمی‌خوام و نمی‌تونم تنفر خودم رو از اشخاصی که به نام بسیجی در جامعه شناخته میشن رو پنهان کنم! شاید این جمله کمی کلی و غیرمنطقی به‌نظر برسه. اما می‌تونم با اطمینان کامل بگم که از نظر من ۹۹/۹۹ درصد این اشخاص حس تنفر رو به شکل شدیدی در من ایجاد می کنن. این فقط احساسی‌ه که در من ایجاد میشه٬ همین! جماعتی که توهین به پرچم و مقدسات یه ملت و کشور(گرچه می‌دونم که این‌ها مردم اسراییل رو نه تنها یه ملت٬ که آدم هم حساب نمی‌کنن!) از افتخارات‌شون حساب میشه به نظرم زیاد نمیشه به‌شون علاقه داشت که حداقل من نمی‌تونم دوس‌شون داشته باشم. من هم از یک سری از آدم‌ها بدم میاد اما اون رو فقط با یک اظهار نظر تموم می‌کنم و نمی‌رم عکس شون رو آتیش یزنم! متاسفانه می‌بینم که افرادی که نام کابر وب دویی رو خودشون می‌ذارن هنوز اینقدر نمی‌خوان فک کنن که توهین به مقدسات و ارزش‌های یه آدم دیگه منتهای بی‌فرهنگی و عقب‌ماندگی‌ست. درست مانند دنیای واقعی ؛ اینجا هم بوی خوبی نمی‌دهد!