تا الان 384 نفر مشترک فید اینجا شده‌اند؛ گرچه چیز به‌درد بخوری به دست‌شان نمی‌رسد.

رساله اتوبوسیه - مرتیکه خر نفهم

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

هوا دیگه کم‌کم سر شده و بارون هم که داره میاد خداروشکر. این‌جور موقع‌ها همیشه خیابونا شلوغ میشه وب دتر اون داخل خود اتوبوسه. من چون محل کارم یوسف‌آباده هر روز صبح با اتوبوس‌های ولیعصر میام تا جلوی پارک لاله و از اونجا با اتوبوسای یوسف‌آباد میرم تا محل‌کار. یکی از خسته‌کننده‌ترین جاهای مسیر اکباتان تا پارک لاله٬ میدون توحیده. اونجا هم که همیشه خدا ترافیکه و معمولا سه‌چهاربار چراغ سبز میشه و تو هنوز پشت چراغ موندی. اونجا هم از سیصد چارصد متر قبل از میدون ایسگاه نداره تا جلوی در شمالی بیمارستان امام. امروز اتوبوس که رسید پشت چراغ یه خانمی گفت که آقا در عقبو بزن من پیاده شم. راننده اول توجهی نکرد و وقتی زن دوباره حرف‌شو تکرار کرد با صدای تقریبا بلندی که عصبانیت کوچیکی هم توش بود گفت: خواهرم اینجا ایسگاه نداریم صب کنید تا ایسگاه. اما زن ول کن نبود و مث نوار حرف‌شو تکرار میکرد٬ راننده ولی دیگه توجهی به حرفاش نمی کرد و اون هم مدام حرف‌شو تکرار میکرد. بالاخره چراغ سبز شد و تونستیم از میدون رد شیم و وارد چمران شیم. چمران رو کمی بالا رفتیم و اتوبس به سمت بیمارستان امام پیچید و توی ایسگاه نگه داشت. زن بدون اینکه حرفی بزنه پیاده شد و اومد جلو و خطاب به راننده گفت: «مرتیکه خر نفهم٬ حالیت نیس باید در رو بزنی که من پیاده شم.» این‌طور حرف زدن‌ش دیگه خون راننده رو جوش آورد و شروع کرد داد و بیداد که «تو اگه فرهنگ داشته باشی می‌فهمی که باید تو ایسگاه پیاده شی.» اما زن ول کن نبود: «برو گم‌شو جا/کش!!!»؛ زنه یه چیزیش میشد فک کنم٬ همه مات مونده بودن از حرف ِ زن. راننده با شنیدن این حرف به قصد زدن زن از جاش بلند شد که یکی از مسافرای جلویی جلوشو گرفت و خطاب به زن گفت: «خانم خجالت بکش٬ برو دنبال کارت….» واقعا این حرکت زن چه معنی‌ی میتونست داشته باشه هنوز نفهمیدم٬ یا اینکه یه خورده شیرین می‌زد که بعید می‌دونم یا اینکه این‌قد مورد(!!) داشت که به خودش اجازه داد همچین حرفی بزنه. با اینکه از راننده‌های اتوبوس دل خوشی ندارم٬ اما توی این مورد حق با راننده بود…

مواجهه - نه

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

افتخار می‌کنم که طرفدار لینکین‌پارک‌م

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

تقریبا میشه گفت مدت زیادی بود که اجرای کامل و درست‌حسابی‌ی از لینکین‌پارک ندیده بودم٬ تا اینکه امروز اجرای «مایلتون کینز» رو دانلود کردم( توضیح اینکه این اجرا قراره ۲۵ام همین‌ماه به صورت یه دی‌وی‌دی/سی‌دی منتشر بشه.) با اینکه اینی که من دانلود کردم ریپ‌شده از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای بود و همه آهنگ‌ها رو نداشت ولی با این‌حال یکی از بهترین اجراهایی بود که تاحالا از لینکین‌پارک دیده بودم. همه‌چیز تکمیل بود. چستر مث همیشه محشر بود. برد و دیو هم که دیگه تقریبا همیشه در اوجن٬ جو هان یه مقدار فعال‌تر شده بود٬ درام برد توی آهنگ «بلید ایت اَوت» واقعا عالی بود و در نهایت مایک که طبق معمول پادشاه اجراهای گروه‌ه. با دیدن این اجرا با غرور میگم: «افتخار می‌کنم که طرفدار لینکین‌پارک‌م.» :)

پ.ن: این اجرا رو میتونید از این لینک با حجم تقریبا هفتصد مگابایت دانلود کنید.

اگر نامرئی بودم!

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۱م, ۱۳۸۷

بریر یه سریا رو دعوت کرده به یه بازی وبلاگی٬ که منم توی دعوت‌شده ها هستم. خب یه‌خورده سخته به سوال‌ «اگر نامرئی بودین چکار می‌کردین؟» جواب دادن. اصولا هرکسی دوست داره یه سری کارا رو انجام بده و دیگران هم نبیننش. خب من با شرایط فعلیم اگر نامرئی بودم٬ اول میرفتم یه طلافروشی٬ بانکی چیزی یه مقدار زیادی وضع مالیم رو خوب می‌کردم تا بعدا فک کنم که پولام چه‌کار کنم! قانون‌ش اینه که یه سری رو هم دعوت کنیم که من عمرا کسی رو دعوت نمی‌کنم! :))

کباب غاز

نوشته‌شده توسط مهران در آبان ۱۰م, ۱۳۸۷

قبل‌نوشت: مطمئنا همه کسایی که دوران دبیرستان رو گذروندن یا کمی با ادبیات ایران آشنا هستند جمال‌زاده و طبعا «کباب غاز» رو میشناسن. امروز خیلی اتفاقی یاد این داستان معرکه افتادم. متن زیر قسمتی از این داستان شیرین‌ه که از وبلاگ خوب کتاب‌لاگ کپی شده است.(متن کامل داستان)

شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: “بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون.”

مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند.

دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که اخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: “حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم.”

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و “قطعة بعد اخرى” طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و “کان لم یکن شیئن مذکورا” در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.