چه بسیار زمانهایی که مردم سعی دارند، به درون من راهی بیابند،در عجبم از چه رو تو را به خاطر میآورم،و دور از ادب و نزاکت تو را محافظت کردهام، بسیار اوقات
وقتی میبایست مرا عقب میراندی، صبر کردهام، میترسم ذهنیاتم را به زبان بیاورم، میترسیدم بگویم برای حرف زدن چه چیز نیاز دارم، دربارهام چیزهای بسیاری گفتهای، آنهم وقتی این دور و برها نبودهام
تو میپنداری بالا دستترینی، انگار مرا پستترین میدانی، اما من هم سطح تو هستم یعنی میکوشم تا آنجا که بتوانم ازتو هم جلو بزنم صبر کن و تماشا کن تا لحظهای که، بالاترین دست ها از آن من شود ؛ افراد بسیاری چون من به دروغهای تو سر سپردهاند و در افکارت حتی متمرکز شدهاند تا فقط از حس درونی مان سخن برانی، افراد بسیاری چون من سراسر روز را بر لبه تیغ گام بر میدارم
همه دانش ما همه خواسته ماست، احساساتی که انگار گامی به جلو برداشته نشده، حرف های بسیاری برای گفتن هست که مرا متقاعد کند تو خطی را شکستهای، در سقوطی حتمی چه پیش خواهد آمد، و من شمارش زمان را ادامه خواهم داد چون باید خودم را به سطح تو برسانم ، یک دقیقه تو در اوجی و لحظهای بعد دیگر نیستی، تماشای این سقوط قلبت را از کار می اندازد، درست پیش آنی که پخش زمین شوی تیرت به خطا رفته و این ضربان قلبت را متوقف خواهد کرد
فکر میکنی برندهای و بعد همه چیز تمام شده، می دانم هرگز ذرهای از گفتههایت را باور نخواهم کرد، تو میدانستی دروغهایت ما را از هم جا می کند؛
با این همه دروغ گفتی.