■■
یک)
باید یه فکری به حال خودم بکنم، نمیدونم چه کاری باید انجام بدم؛ یه جور احساس کمبود معنویت میکنم، شاید باید قرآن بخونم یا چه میدونم یه چیزی توی این مایهها. نماز رو باید از دوباره شروع کنم خوندن، اون موقع که میخوندم خیلی احساس آرامش داشتم، البته توی سن من اینجور احساس احتمالا یه اپیدمیه مگه اینکه ……
دو)
همه شماها توی این سن با خانوادههاتون مشکل داشتید یا دارید؟!؛ چپ میرم راست میرم بهم گیر میدن، یه خوردهام که بحث میکنم میگن تو اصلن داری خودتو از ما جدا میکنی! :( بعد میگن این سن بهترین سن یه آدمه؛ هه، آدم؟! کیو میگن؟! شاید یه آرزو بوده این اسم که قرار بوده محقق بشه ولی دیدن هیچوقت برآورده نمیشه گفتن حداقل فک کنیم که وجود داره!
سه)
دید اینا که توی خیابون احساس خوشتیپی بهشون دست میده؟ حالا بعضیهاشون خوشتیپن ولی اکثرشون فقط فکر میکنن؛ من خودم اینجوری خیلی میشم؛ مخصوصا تازگی که یه شلوار جین خریدم وقتی میپوشم احساس ویل اسمیت بهم دست میده، دقیقا همون؛ حالا خوبه از عینک خوشم نمیاد وگرنه خود شوارتزینگر میشدم. :|
چهار)
اینی که میگم رو یه لحظه فرض کنید: توی خیابون تقریبا خلوتی دارید میرید؛ از دور میبینید که یه دختر تقریبا ۲۶-۲۷ ساله داره نزدیک میشه و یه پسر جوون هم به فاصله ۳-۴متر پشت سرش داره راه میره و هر از چند گاهی به دختره یه چیزایی میگه ولی دختره توجهی نمیکنه. یه لحظه میبینید که دختر برمیگردهچند تا فحش به پسره میده؛ چه کار میکنید شما؟! میرید از دختره حمایت میکنید یا بیتفاوت رد میشد؟!
پ.ن: میتونید این پست رو جدی نگیرید!
عزیزم
حتما نماز خوندن را ادامه بده
حالا نمی گم بری نماز جماعت اما ده دقیقه هم با او حرف بزنی یک آرامشی به انسان دست می ده که قابل قیاس با هیچ چیز نیست
توسط ali در مرداد ۱۰م, ۱۳۸۷