فردا این سیدی آریان رو رایت کن واسه من بیار!
خرداد ۸م, ۱۳۸۷ق.ن: این نوشته فقط برای خالی کردن حرصم ه٬ پس ممکنه چیزی به جز چرت و پرت نصیبتون نشه.
یک)
ببینم کی گفته که باید حتما من به تو زنگ بزنم تا شما لطف کنید و مرحمت کنید دست به تلفن بشید. آخه آدم چهقدر میتونه مزخرف باشه. اصلا مگه من نوکرتم که اونجوری میگی:«فردا این سیدی آریان رو رایت کن واسه من بیار!» اه. بیجنبه!
دو)
رک بگم: از تیپ این دختر دبیرستانیا خیلی خوشم میاد٬ هیچم هیزبازی نیست٬ آقا وقتی من از یه چیزی خوشم میاد باید بگم دیگه. یه جور سادگی میشه در عین خوب بودن از نظر من! از این پسر دبستانیها هم هستن که تو خیابونم همدیگه رو با فامیلی صدا میکنن خیلی خوشم میاد٬ «احمدی بیا اینجا» D:
سه)
چطوره من کلا بیخیال درس و دانشگاه بشم برم همون به مملکتم خدمت کنم تو پادگان٬ ها؟ واقعا با این دانشگاهی که ما داریم بهترین٬ مفیدترین٬ عقلانیترین و سنگینترین کاری که میتونم بکنم همینه.
چهار)
کرایه این اتوبوس پولیا شده ۱۲۵تومن. ۲۵تومن چیزی نیست٬ بدبختی اینجاست که باید از سی تا ایستگاه قبل تر راه بیفتی دنبال یه سکه بیستوپنج تومنی تو اتوبوس مثله گداها! این رانندهها هم که قربونشون برم٬ آخر روابط اجتماعین!
پنج)
یه پیشنهاد هم دارم: میگم چطوره من کلا اینجا رو تعطیل کنم که هم اینقدر فکر نوشتن مطلب نباشم٬ هم این ملت شهیدپرور هم یهدونه فید اضافه نداشته باشن تو فیدریدرشون. چطوره؟!
۸ خرداد, ۱۳۸۷ در ۶:۳۳ ب.ظ
منو از همون کلاس اول تا پیش دانشگاهی به فامیلی صدا میزدن . هیچم خوشم نمی اومد ! عقده ای شدم ! الان از این بچه ها میبینم یه پس گردنی میزنم بهش میگم مگه دوستت اسم نداره !؟
یه دونه هم برای من رایت بزن بی زحمت ! D: