■■ امروز افطار خونه علیرضا پسرخالم دعوت بودیم٬ وقتی که رفتیم اونجا تقریبا همه خالهخانباجیها جمع بودن. حدود نیم ساعت بعد از رسیدن ما٬ بهنام(اون یکی پسرخالهم) زنگ زد گفت حاضر شو میام دنبال بریم جایی. بعد از حدود یه ربع اومد و با هم رفتیم به خونهش(تقریبا شیشماهه که مستقل زندگی میکنه). از همون بدو ورود حس کردم کس دیگهای هم غیر از ما دوتا اونجا هست. حدسم هم درست بود؛ چون بعد از چند لحظه با دختری حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله که لباس تقریبا بازی هم به تن داشت مواجه شدم! به محض دیدن اون دختر دوزاریم افتاد که چهخبره!! سلامی به من کرد و رفت و روی مبل نشست و من همینجوری ایستاده بودم کنار در آشپزخونه. واقعا ترسیده بودم! اولین باری بود که در این موقعیت قرار میگرفتم و قلبم به شدت میزد٬ توی اون لحظه از بهنام متنفر شده بودم. میدونستم و میدونم که اینکاره نیستم پس در رو باز کردم و بدون خداحافظی از خونه بهنام خارج شدم و به خونه علیرضا اینا برگشتم!
دمت گرم
خیلی خود داری!!
به بهنام سلام منو برسون بگو در خدمتیم آقا!!:)(شوخی!!)
توسط علیرضا در شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷