جمعهها؛ روایتگر روز قبل از شروع مدرسه!
مهر ۵م, ۱۳۸۷■■ جمعهها از زمانی که مدرسه رفتنم شروع شد اینجوری شد برام؛ از کلاس اول دبستان. چهجوری شدنش هم که همینجوری که همه میگن؛ یه حس خاص که شاید زیاد هم جالب نباشه. حلا چهربطی به مدرسه رفتن داره؟! وقتی که جمعه میشد صبح با کلی انرژی و خوشحالی از خواب پا میشدم و میشستم پای کارتونهای جمعه صبح و کلی کیفور میشدم٬ ساعت میگذشت و بعد از ناهار یه خواب دوساعته و بعدش باز هم کمی برنامه کودک؛ اما؛ ساعت از چهار که میگذشت انگار غم دنیا ریخته باشه سرم٬ حالا فردا کی باید بره مدرسه؟! اوضاع بدتر میشد وقتی که یه تکلیفی یا مشقی هم داشتم و انجامش نداده بودم و حال انجام دادنش نبود٬ پس باید خودم رو آماده میکردم برای انجام تکالیف در حیاط مدرسه و یا سر زنگهای دیگه! آره٬ فک کنم این دلگیر بودن جمعهها از اونجا نشأت میگیره! D:
۸ مهر, ۱۳۸۷ در ۲:۵۵ ب.ظ
برای من اتفاقا جمعه ها اون موقع که می رفتم مدرسه حال بیشتری می داد . شاید به خاطر کارتوناش بود و بعدشم شب که می شد از اینکه فردا باید می رفتم مدرسه کلی خوشحال می شدم . :دی … تکلیف انجام دادن رو هم به طرز عجیبی دوست داشتم . الانم فکر اون روزا میفتم می بینم واقعا چقدر جمعه ها اونموقع بهتر از الان بود. دلیل اینکه الان جمعه ها واسه من دلگیره اینه که کلی کار رو باید با هم انجام بدم ! تازه کارتون چی ببینم ؟؟!؟!؟!؟!؟!؟